یــک؛ یارو، نرهلاتی با کندهی بازوها و گردن کلفت، به چند زن در کرج تجاوز کرده، دستگیر و به اعدام در ملاء عام محکوم شده است. صبح روز اعدام، بیشمار مردمانی پای چوبهی دار جمع میشوند تا صحنهی اعدام را ببینند. صدای مردی که با دوربین این فیلم را ضبط میکند میآید: «اینها رو باید اعدام کنن.» اعدامی را میآورند. مامور اجرای حکم از اعدامی میخواهد تا آخرین حرفهایش را با مادرش که مثل مرغ پرکنده پای چوبهی دار به خود میپیچد بزند. ترس و خشم مرد اعدامی در این لحظات فروگذار نیست. او هیچ کنترلی روی خود ندارد، به مادرش فحش میدهد و از صحبت با او امتناع میکند. مرگ با چهرهی کریهش کنار چوبهی دار نشسته و حضور لزج و سردش انقدر نزدیک است که اعدامی، نمیتواند بر خودش مسلط باشد. به دستور مامور اجرای حکم، چهار سرباز مرد را دوره میکنند. یکیشان طناب را به گردن اعدامی میاندازد. مرد اعدامی به اخر خط رسیده، پس چیزی برای از دست دادن ندارد. بدون اینکه امیدی به نحات داشنه باسد، تنها و تنها از ترس مرگ، با صورت به یکی از سربازها میکوبد و پرتش میکند پایین، دو تا را با لگد به پایین میاندازد و سرباز چهارمی هنوز مشغول مقاومت است. مردم که این صحنه را میبینند، اعدامی را تشویق میکنند. چند تا مامور سیاهپوش با هیکلهای درشت میآیند بالا و اولی نرسیده به اعدامی، با یک کفگرگی نفس مرد را میگیرد. تشریفات اعدام رعایت نمیشود. دیگر اعضای خانواده مرد اعدامی صدا نمیکنند. دقایقی بعد، جنازهای با نسیم صبحگاهی در هوا تاب میخورد. مادری با موهای سفید پای جنازه از حال میرود.
دو؛ زنی با موهای یکی درمیان سیاه، یکشبه پیر میشود. دخترش محکوم به اعدام است. دختر ریحانه نام دارد. ریحانه مردی را که به گفتهی او قصد تجاوز به او را داشته، کشته است. شایعهها از احتمال بخشیده شدن دخترک روی جان او قی میکنند و شبکههای اجتماعی استفراغ آنها را میبلعند. تشخیص مرز راست و دروغ ممکن نمیشود، تنها چیزی که تا آن روز صبح در میانهی آبان سال نود و سه همواره ممکن میماند، بخشیده شدن دختر است. اما این «امکان» از دست میرود. ریحانه اعدام میشود و مادر او که با موهایی یکی در میان سیاه به زندان رفته، وقت برگشتن با موهایی سفید بیرون میآید. با شانههایی افتاده، با دستی خالی و امیدی بر باد رفته. زن با موهایی سفید پای چوبهی دار دخترش از حال رفته است
سه؛ کاربران در عالم مَجاز از جوان اعدامی دیروز، #بهمن_ورمزیار، قهرمان ساختهاند. لابد اشکال من است که نمیفهممشان. جوان اعدامی دیروز هرچه هست، قهرمان نیست. بعضی از رفقا جوان مرحوم را در حد چگوارا بالا بردهاند. انگار او شهید راه آزادی است، که نیست. او یک سارق مسلح است که در متن یک خشونت صریح از طلافروشیای سرقت کرده و بعد پشیمان شده. باشد؛ من هم با شما موافقم که حکم اعدام با بزه انتسابی همخوان نیست، خاصه اینکه او خودش تسلیم شده و طبیعتا هم او -بعنوان مجرم- و هم ما -بعنوان شهروندان ناظر بر رفتار حکومت- توقع رافت داشتهایم. رافت اما شامل حال سعید مرتضوی است. حکم اعدام، مجازات بزرگی است که جوان باید تحمل کند. خشونتی بزرگتر [اعدام] بناست از خشونتی کوچکتر [سرقت مسلحانه] جلوگیری کند. چه گروتسکی! با اینهمه، جوان اعدامی قهرمان نیست. بیرون از این هیاهوها، این قضاوتها، این گلایهها از جمهوری اسلامی بخاطر اعدام آن جوان پشیمان، مادری امیدوار به نجات فرزند، پای جنازهی بچهاش از حال میرود. مادری که روز اعدام، بشارت بخشیده شدن فرزندش را به او دادهاند.
چهار؛ حالا نه از آن تشویقها که مردم به پای آن گندهلات اعدامی متجاوز در کرج ریختند چیزی باقی مانده، نه از شایعههایی که پایین نهال بخشیده شدن یا نشدن #ریحانه_جباری مثل قارچ رویید و نگذاشت تا او در موقعیتی آرام و بیهیاهو از خانوادهی مقتول رضایت بگیرد چیزی باقی است، و نه بعدترها، از این سوگواری که آدمها در کانالها و اینستاگرامهاشان در رثای بهمن ورمزیار روان میکنند چیزی باقی خواهد ماند. تنها، سوگوارههایی بر خاک افتاده از مادرانی ناچار و مبتلا، با گیسوانی سفید، در خاطرهی زمین باقی خواهد ماند. مادرانی که پای چوبههای دار از حال رفتهاند و گیسوانشان یک شبه سفید شده است.
پنج؛ باقی حرفها بماند. مثل من که در برق چشمهای آن مادر ماندهام، آنجا که از نظام، از شخصیتهای نظام بخاطر به تعویق افتادن اعدام فرزندش خالصانه، متواضعانه، سرخوشانه و نه چندان مطمئن اما امیدوار، امیدوار، امیدوار سپاسگزاری میکند. بین آن تصویر و تصویر بعدی، تصویر زنی از حال رفته بالای جنازهی فرزند اعدامشدهاش، به اندازهی یک ابدیت فاصله است. فاصلهای که ما هرگز از آن چیزی نمیفهمیم، مگر آنکه مادر باشیم و فرزندی اعدامی داشته باشیم و به ما بشارت داده باشند جگرگوشهمان اعدام نمیشود، اما... با همان سرعت که خبر به وقفه افتادن اعدامش را دادهاند، اعدامش کنند.
شش؛ زبانم الکن است از اینکه چیز بیشتری بنویسم برای سوگواری آن مادرها که جوانیشان پای چوبههای دار فرزندانشان دود شد. بین آن همه، برای من، مادر #بهمن_ورمزیار موجود دیگری است. زنی که فرزندش اگرچه قهرمان نبود، اما خودش عجیب شخصیت و مرام قهرمانها را دارد. قهرمانی که دو بار پای چوبهی دار پسرش از حال رفت و دو بار گیسوانش سفید شد. این سطرها... این سطرهای شکسته و بسته و الکن بماند برای او.