بــابای مرتضی درست از هفت سالِ پیش آلزایمرِ پیشروندهای گرفته بود که مثلِ سیل هرچه در مسیرش بود، میکَند و از بین میبرد و پیش میرفت. همه چیز یک روز صبح با یک فراموشیِ کوچک شروع شد. بابای مرتضی از خواب بیدار شد. توی جا سرش را خاراند و گفت: «اسمم یادم نمیاد». مرتضی، مجتبی و لیلا آمده بودند و شناسنامهاش را به او نشان داده بودند و بابا تازه یادش آمده بود که اسمش «محمد» است، فامیلیاش «قهرمانی» است، شصت و هفت ساله است، سه فرزند دارد. اما باز یادش نیامده بود که کجاست. فراموش کرده بود که توی کوچه او را «حاج ممد» میخوانند. یادش رفته بود که بازنشسته اداره بازرگانی است و فراموش کرده بود که یک میوهفروشیِ کوچک سرِ کوچهمان دارد.
بابای مرتضی هفت سال توی چاهِ فراموشی ماند. آلزایمر مثل مار هر روز بیشتر میخزید و بیشتر نیشش را در گریبانِ او فرو میکرد و قلبِ خاطراتِ او را میگزید. او رفتهرفته تمامِ آنچه در این سالها به دست آورده بود را از دست میداد و به جایش، نسیان به دست میآورد. کمکم حتی عکس خودش را هم نمیشناخت. حتی دیگر نمیدانست که مرتضی و مجتبی و لیلا فرزندانش هستند. هیچ نبود و انگار هیچ جایی نمیزیست مگر در خلاء، در عدم. جسماش همزمان با ذهنش در یک مکان حضور نداشتند. جسماش در دهه هشتاد خورشیدی بود و ذهنش در دهه سی، دنبالِ خانه پدریاش که در آن، «ناهار بخورد». این ترجیعبندِ حرفهای بابای مرتضی بود.
بابای مرتضی هفت سال آلزایمر را توی وجودش مزهمزه کرد و در تمام این هفت سال، مبارزی بود که میجنگید و سلاح به زمین نمیانداخت. گاهی وقتها از خانه میآمد بیرون؛ شال و کلاه میکرد. وقتی هنوز فراموشیاش آنقدر تشدید نشده بود که راه را از چاه نشناسد. میآمد سرِ کوچه مینشست و ماشینهای عبوری را نگاه میکرد. ردِ ماشینها را با چشم بدرقه میکرد و باز به دهانه خیابان مینگریست تا ماشینها را از نو بِکاود. بعدتر که آلزایمرش تشدید شد، فرزندانش نمیگذاشتند از خانه بیرون بود. پیرمرد اما آنقدر فرز بود که یک لحظه غفلت کافی بود تا از خانه بیاید بیرون و بگردد تا خانه مادرش را پیدا کند تا در آنجا ناهار بخورد. تلاشِ بابای مرتضی برای پیدا کردن خانه مادری که اوایل دهه چهل بر اثر تصادف رانندگی فوت کرده بود، بینتیجه میماند. آخرش به اینجا میرسید که یکی از همسایهها، دستِ حاجممد را گرفته باشد و درِ خانه، تحویل مرتضی یا مجتبی یا لیلا بدهد. مثلا خودِ من؛ همین من. یک بار بابای مرتضی را دیدم که با پیژامه، پابرهنه، در حالیکه خودش را خیس کرده بود، چند میدان بالاتر از خانهمان، پیادهرو را گز کرده بود و مخالفِ جهتِ مسیر خانه، راسته خیابان را گرفته و بالا میرفت. در حاشیه خیابان ایستادم و پیاده شدم. داد کشیدم: «سلام عمو. کجا میری؟» ایستاد. نگاهم کرد. چشمهایش، چشمهای کمتوان و بیفروغش نگاهم کرد. گفت: «میرم خونه مادرم. میخوام برم ناهار بخورم». سوارش کردم. نشست جلو، کنارم. پیژامه آبی، با پاهای کبره بسته، با پیراهنِ سفید با جلیقه بافتنی. مرتضی صورتِش را با ماشین میزد. اما گاهی وقتها، تکهای، یک لاخ، چند تارِ ریش روی صورتش ماسیده میماند. نگاهش کردم. فراموشی روی همه زندگی حاج ممد سایه گسترانده بود. حاج ممد هیچ نبود، جز سایهای، خیالی، توهمی، بویی. چیزی که اگرچه هویت دارد، اما دیدنی نیست. پیوندش با همه چیز گسیخته شده بود. دستگیره در ماشین را از تو گرفته بود و میلرزید. بازگشته بودم دوباره به کوچهمان. تحویلش دادم به مرتضی و بازگشتم پیِ زندگی.
بابای مرتضی در همه این هفت سال یک لحظه از تکاپو نایستاد. حتی یک لحظه زندگی را فراموش نکرد، اگرچه در متن فراموشی نفس میکشید. او علیرغم اینکه همه چیزش را باخته بود، باخت را قبول نمیکرد؛ همواره دنبال خانه مادرش بود تا یک وعده ناهار در آنجا بخورد؛ تا روزی که مُرد.
***
بابای مرتضی یک قهرمان است که جنگید و نپذیرفت که مادرش دهههاست مرده. همواره تا روزی که نفس میکشید، دنبال آن بود تا در خانه مادرش ناهار بخورد. او باخت را قبول نمیکرد و همین، همین عنصرِ شگفتآور او را از پا نمیانداخت. راستش... طومار هفتاد و دو سال زندگی بابای مرتضی با مرگ بسته شد، اما مبارزه او به پایان نرسید.
حالا یک سال است که بابای مرتضی در خاک آرام گرفته. شاید در دنیای دیگر هر روز ناهار را در خانه مادرش میخورد... کسی چه میداند.... اما آلزایمرِ او دریچهای به دنیای من باز کرد. «ایمان به مبارزه». ایمان یافتم آدمي كه فكر ميكند همه چيزش را باخته از آدمي كه واقعا همه چيزش را باخته، هولناكتر است. بازنده كسي است كه باختن را میپذیرد و پذیرش باخت، یعنی تبدیل احتمال شکست به یک شکست قطعی. روحِ بابای مرتضی شاد. این درسِ کمی نبود که او به من آموخت...
این یادداشت در شماره 534 همشهری جوان منتشر شده است.