كافه چای کوفسكی

سقفی كه بر روی آن كمدی می‌بارد و از آن تراژدی چكه می‌کند

تــکیه زده بود به مخده صندلی. با دست‌های رنجور از جبرِ گذر زمان استکان چای را بالا آورد و نوشید. فرتوت، شکسته، نااستوار اما با اقتدار، از زیرِ سایبانِ ابروهای سپیدش نگاهم کرد. از داشته‌ها و ناداشته‌های دنیا، دو کتاب کنار دستش تا نیمه رفته بود، که یکی‌شان انگلیسی بود. آقای مترجم، خاطره‌سازِ هم‌نسل‌های من با ترجمه‌هایش، درِ خانه‌اش را با گشاده‌روئی گشوده بود. خانه، خانه نجف است. نجف جان دریابندری که چند نسل با ترجمه‌های او کتابخوان شده‌اند. چند نسل را ترجمه‌های خوب او از «پیرمرد و دریا»، «وداع با اسلحه»، «گور به گور» به زندگی بازگردانده است. نجف، چشمِ ماست؛ چشمِ روشن ماست که سلامت دیدنش حالم را بهتر می‌کند. فکر می‌کنم او که چنین با اقتدار نشسته بر قله، چطور با زندگی ساخته است؟ بعدتر پیرمرد و دریا را باز می‌کنم. می‌آید: «با خود گفت: زندگی را باید ساخت. چاره‌ای جز این نیست».

***

«پیرمرد و دریا» نشسته بودند در ضلعِ شمالی خانه. نرمه‌آفتابی هم سر می‌کشید روی پیرمرد و دریا. پیرمرد را می‌دیدم، اما دریا پشتِ چشم‌های میشی‌اش پنهان بود. سانتیاگو نیزه‌ماهی را شکار کرده بود. ماهی را به سختی بسته بود به قایقش. بمبک‌ها نیزه‌ماهی را تا نزدیکی‌های ساحل به نیش کشیدند و بردند. سانتیاگو فروریخته به ساحل بازگشته بود؛ بادبان را به دوش کشیده بود و به خانه رفت. در ضلع شمالیِ خانه نشست و تکیه داد به صندلی. نفس عمیقی کشید؛ استکان چای را برداشت و باز نوشید. کتابِ کناردستش را برداشت و تورق کرد. چشم دواندم که کتاب را ببینم. کتابی فلسفی بود به زبان انگلیسی. سانتیاگو چند صفحه‌ای خواند، بعد کتاب را بست و دستی کشید به ابروهای پرپشتش. رو کرد به من. گفت: «من پیرمرد غریبی هستم. حالا باید ثابت کنم».

***

ساموئل بکت را نقاشی کشیده بود. روی چوب. در سرتاسر خانه‌اش نقاشی‌هایی به دیوار آویخته بود. کنارش نشستم، دستم را گرفت و و آهسته فشرد و گفت: «برای آقا چای بیاورید». چایِ خانه نجف مختصات همه چای‌های دیگر را داشت، اما یک تفاوت با همه چای‌های جهان داشت: چایِ خانه نجف بود و همین دلالتِ کوتاه، چای را نوشیدنی‌تر می‌کرد. سر فروکردم در گریبانم. نویسنده شکست‌خورده‌ای بودم که پیشِ اسطوره‌اش نشسته. فکر کردم چقدر دیگر باید بنویسم تا حقِ تاثیری که از نجف، از قلمِ نجف و از یک عمر خواندن و نوشتن و ترجمه کردنِ نجف گرفته‌ام را ادا کنم. فکر کردم راه به جائی نخواهم برد. ما از دو دنیای متفاوتیم. یکی در منتهی الیهِ شرق و دیگری در غرب‌ترین نقطه عالم. یکی‌مان در همه عمر کتاب خوانده و کتاب دیده و کتاب نوشته دیگری، دریغ که عمرش را پای اینستاگرام تباه می‌کند. فکر کردم شکست خورده‌ام. «پیرمرد و دریا» سرش را بالاآورد. چروکی انداخت به پیشانی‌ وخطوطِ موازیِ ناهمگونِ پیشانی‌اش در هم فرورفت. گفت: «آدم را برای شکست نساخته‌اند. آدم ممکنه از بین بره، ولی شکست نمی‌خوره».

***

خانه‌ای که از درون آن نجفِ دریابندری بیرون می‌آید، باید زنی هم مثل «فهیمه راستکار» داشته باشد که روحِ خانه باشد. لنگرِ خانه دریابندری، فهمیه خانم است و حالا، دیرزمانی است نجف و همه ما را ترک کرده؛ گرچه... من فکر می‌کنم فهیمه خانم زنده است، تا نجف زنده است و تا کتاب‌های نجف در خانه‌ها و کتابخانه‌ها دست به دست می‌شوند. روحِ بلندِ فهیمه خانم را می‌توان در هر واژه‌ای که از قلم نجف دریابندریِ بزرگ روی کاغذ آورده دید؛ اگر چشم بینا داشته باشیم.

***

از خانه نجف بیرون آمدم. سرازیری خیابان را پیش گرفتم. «پیرمرد و دریا» هنوز با آن دست مهربانِ چروکیده در خاطرم می‌رفت و می‌آمد؛ خیابان بوی شرجیِ دریا می‌داد. کتاب را گشودم و سطرها مثل سیلی خورد توی صورتم: «گفت باید نیزه‌ ماهی را می‌بریدم. بَمبَک‌ها را با آن می‌زدم. اما تبر نداشتم. بعد هم کارد نداشتم. اما اگر داشتم و نیزه را سرِ پارو می‌بستم، عجب سلاحی می‌شد. آن وقت هم بمبک‌ها را تار و مار می‌کردیم. حالا گر شب برگشتند چه کار می‌کنی؟ چه کار می‌توانی بکنی؟ گفت: می‌جنگم. تا جون دارم می‌جنگم».

پی‌نوشت1: سطور ایتالیک شده، بریده‌هایی است از «پیرمرد و دریا»، نوشته ارنست همینگویِ کبیر، با ترجمه نجف دریابندری.
پی‌نوشت2: حسام‌الدین مطهری، رفیقِ نازنینم هم از این دیدار روایتی نوشته و در روزنامه جام‌جم منتشر کرده است. این یادداشت را می‌توانید اینجا بخوانید.
پی‌نوشت3: این یادداشت در پانصد و پانزدهمین شماره «همشهری جوان» منتشر شده است. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسينی نسب  |