دستهايش را توي هوا پرت ميكرد و عربده ميكشيد. چند قطره از آب دهانش پخش شده بود توي هوا. موهايش پريشان شده بود. صورتش سرخ شده بود. داد ميكشيد: «چي؟ طلاق؟ فرخنده خجالت بكش! من تو رو دوست دارم. ميگم بيا زندگيمون رو درست كنيم؛ تو ميگي جدا شيم؟». صدايش ميلرزيد. دستش را از توي آسمان جمع كرده بود و انگشت انداخته بود لاي موهاي پرپشت سينهاش و پشمهاي سينهاش را خارانده بود. دستي به صورتش كشيده بود و تهريشِ ماسيده بر صورتش را خِرتخِرت خارانده بود. بعد سيگاري آتش كرده بود و آرامتر گفته بود: «فرخنده... بيا زندگي كنيم. من نميخوام ازت جدا شم. دوستت دارم خره. ميفهمي؟» زيرپيراهنياش را توي تنش تكان داده بود؛ دو انگشتِ شست را حمايل كرده بود زير كشِ پيژامهاش و جاي كش را روي پهلو و كمرش جابهجا كرده بود. سيگار را از گوشه لبش برداشته بود، خاكش را در زيرسيگاري تكانده بود و گفته بود: «چرا نمياي بچهدار شيم؟ ميدوني اگه بچهدار شيم، چقدر همه چيز بهتر ميشه؟ دنيا قشنگتر ميشه برامونها. اشتباهه كه بچه نمياريم». دستهايش ديگر در هوا پرت نميشد؛ مهار شده بودند آن دستهاي پريشان. تكيهگاه شده بودند براي سرش. صداي گريستنش ميآمد. صداي گريستنش، صداي زنجموره مردي بود كه زنش را دوست داشت و نميخواست طلاقش دهد. صداي مردي كه حالا هرچه داشت، در آستانه باختن بود.
ما البته تصوير را نميديديم. تنها صدا بود كه ديوار را ميشكافت و آرام پيش ميآمد. ما تصاوير را خيال ميكرديم. تصاوير پنج سال زندگي پرويز و فرخنده كه ديوار به ديوار ما زندگي ميكردند، با صداي تمناي پرويز براي حفظ آن زندگيِ نيمبند فريم به فريم ميگذشت. تیغهی دیوارِ بین خانه ما و خانه فرخنده و پرویز پردهای بود که ما را از خانه خودمان میکشاند وسطِ کارزار زندگی آن زن و شوهر جوان. ما بیآنکه بخواهیم، در متن زندگی آنها حضور داشتیم. صداها ما از خانه خودمان بیرون میکشید و به خانه آنها میبرد.
***
صدای خاور در دالان کوچه پیچید. صدای دورگهای با لهجهای غریب همراه شد با صدای گازهای خاور: «بیا، بیا. خُب! تموم بگیر، تموم! آره. آفرین. حالا برگردون. بیا بیا. برو جلو، یه فرمون بگیر و بعد بیا عقب. آها... بیا بیا... خب! عالیه. خاموش کن». صدای موتور خاور توی کوچه باریک مثل غرغر مردی خشمگین بود. راننده که ماشین را خاموش کرد، ناگهان صدا خوابید. انگار خشم مرد، با یک جرعه آب خنک فروکش کرده باشد. بعد چند باری صدای ترق و تروق آمد. از پنجره چشم کشیدم به کوچه. مردهای قویهیکل با شلوارهای خمرهای، با صورتهای آفتابسوخته، با دستمالهای یزدی آونگ شده به گردن، کوه وسایل توی خانه را داشتند میریختند در شکم خاور. جهیزیهی فرخنده خانم را سوار خاور میکردند که ببرند جایی دیگر و در خانهای دیگر. خاور آبستن خاطرات و روزهای رفته زندگی پرویز و فرخنده بود. اول فکر کردم خانهشان را عوض میکنند تا زندگیشان را از نو بسازند؛ اما سخت در اشتباه بودم.
***
شش ماه بود که فرخنده در خانه دست به هیچ چیز نمی زد؛ نه صبحانه ای، نه نهاری، نه شامی. نه پخت و پزی، نه هیچ کار دیگری که به آن چهاردیواریِ کوچک رنگ زندگی بپاشد. شش ماه بود که قوتِ لایموت پرویز، کیک و شیر بود و سیگار.
صبحِ فردای اثاث کشی پرویز را دیدم که با پیژامه طول کوچه را طی میکند. دمپائی به پا کشیده بود و لخلخ کنان میرفت تا به عادت هر روز صبح یک روزنامه، یک پاکت سیگار و یک قوطی شیر و چند کیک بخرد. به عادت هر روز صبح، اما با یک تفاوت: با شانههایی فروافتاده. سلامش کردم. سراغ اثاثکشی دیشب و خانه جدیدشان را گرفتم و بعد تبریک گفتم که دارند خانهشان را بهتر میکنند و احتمالا به محلهای بهتر میروند.
پوزخندی زد. شانههای افتادهاش افتادهتر شد. لبخند کمرنگِ ناامیدِ نقش بسته روی لبش کش آمد. گفت: «اثاثکشی؟ کدوم اثاثکشی؟ فرخنده خونه اجاره کرد و رفت» و «رفت» را طوری گفت که انگار همه رفتگان عالم را یکجا دیده است و همه ماندگان تاریخ کنار او، روی موکتی که کفِ خانهی بیاثاثیهی پرویز مانده است، چمباته زدهاند. لبخند روی لبِ من هم ماسید. وا رفتم. گفت: «هفته دیگه میریم دادگاه. همین شنبه که میاد. راستی تو توی هفتهی بعد چهکارهای؟»
***
از دادگاه خانواده بيرون آمد. سكه برنجي با شماره 64 را در گوديِ صندوق پذيرش گوشيهاي موبايل انداخت و تلفنش را از نگهبانيِ دم در گرفت. گوشی را روشن کرد. دستی کشید به کاغذی که توی جیبش تا شده بود و حکم طلاق را یک بار دیگر لمس کرد. معرفینامه محضر را هم توی جیبش گذاشته بود. دایرهای سبز رنگ توی گوشی چرخید و گوشی آماده به کار شد. پیامهای گوشی را باز کرد و نوشت: «سه شنبه وقت داری بیای کمکِ من تا کار نیمهکارهای رو تموم کنم؟» و برای من ارسالش کرد. من سهشنبه وقت داشتم. حتی اگر وقت نداشتم، باید وقتی را برای پرویز خالی میکردم.
***
سهشنبه از محضر آمدیم بیرون. انگشتِ من جوهری بود. انگار که از انتخاباتی باشکوه آمده باشم؛ اما انتخابی کرده باشم که انتخاب من نبود. من هیچوقت طلاق را انتخاب نمیکردم، اما حالا انگشت جوهریِ من یادآور شهادتم بود پای برگهای که به موجب آن، پیوند زناشویی پرویز و فرخنده از هم گسسته میشد. من، همین احسان حسینینسب، شاهد طلاق پرویز و فرخنده بودم. همانطور که مستمعِ صدای زندگیشان بودم، در همه آن سالها که گذشت. حالا تیغهها برداشته شده بود و من نه از پشتِ آن ردیفِ نازک آجرهای میان اطاق پذیرایی و اطاق نشیمن خانه پرویز و فرخنده، که بیهیچ حجابی در متن زندگی آنها حضور داشتم. زندگیای که دیگر از هم پاشیده شده بود. زندگیای که حالا به حکم طلاقنامه و به شهادت شناسنامههای پرویز و فرخنده به واپسین مرحله رسیده بود. از فرخنده خداحافظی کردم. دست گذاشتم روی بازوی پرویز و کشیدمش سمت خودم. سیگاری آتش کرد و راه افتادیم به سمت خانه. خانهای که دیگر تهی از هر مفهومی از زندگی بود. خانهای که از مایحتاج یک زندگی، تنها یک موکتِ رنگ و رورفته داشت و باقی؟ دیگر هیچ؛ هیچِ هیچ.
***
عید دارد میآید. بیخِ عید زندگی دوستانِ قدیمیِ من، پرویز و فرخنده، از هم پاشید. اما «زندگانی تمام نشد؛ غمها میگذرند و شادیها پشت غمها منتظرند تا تنها یک پیچِ دیگر را بگذرانی و تنگ در آغوش بفشاریشان». این سطور را برای پرویز فرستادم. برای پرویزِ مغمومِ رنجدیده که زنش را دوست داشت و حالا دیگر «تنهایی» را در آن خانه که عاری از هر مفهومی از زندگی است، کلاف میکرد. به امید آنکه صبح اولین روز عید، نبینماش که با دمپائیِ انداخته به سرِ پا، با پیژامه، با شانههایی افتادهتر از دیروز، لخلخکنان مسیر سر کوچه را میرود تا کیک و شیر و یک پاکت سیگار بگیرد.
این یادداشت در ویژه نامه نوروزی هفته نامه #همشهری_جوان منتشر شده است.