
مــن در تمام سالها که روزنامهنگاری کردم، محض رضای خدا به یک مسئول نامه ننوشتم تا در انجام کاری یا برای رسیدن به هدفی مساعدتی بگیرم؛ هیچوقت. دوستان روزنامهنگاری داشتم که برای گرفتن وام، برای دریافت طرح ترافیک، برای انتشار کتاب بیمایهای که نوشته بودند، برای خریدن خانه حتی، به مسئولین مربوطه نامه مینوشتند و از آنها کمک میگرفتند. من هیچوقت اما چنین نکردم. اعتقادی داشتم و دارم همچنان، که کسی اگر بر صندلیای تکیه زده، یا اجتماع برحسب تخصص و توانایی او کاری را به او واگذار کرده، نباید از اعتماد اجتماع سواستفاده کند. اگر اجتماع کسی را به عنوان رئیس بانک به رسمیت میشناسد، رئیس بانک نباید از فرصت رئیس بانک بودنش سواستفاده کند. اگر جامعه کسی را به عنوان پلیس میشناسد، پلیس نباید از قدرتی که در این خصوص دارد، استفادهای غیر از انجام وظیفهاش کند. پس منِ روزنامهنگار که به واسطه شغلم، همنشین و معاشر بعضی مسئولین و مدیران هستم هم نباید از این همنشینی استفادهی غیرشغلی و شخصی کنم. من به این اصل مومن بودم و هستم، و قاعدهی سواستفاده نکردن از شغلم را همواره نشکستم، جز در یک نوبت.
یک روز پدرم خواست برای آقای فلاح کاری کنم. آقای فلاح، موذن مسجدِ محل و همسایهی روبروییمان بود. صدای اذان او، صدای کودکی و نوجوانی من بود. صدایی که هر روز، سر ظهر و دمِ غروب از بلندگوهای مسجد در تمام آفاق طنین میانداخت. در سالهای کودکی فکر میکردم این صدا که از آسمان میرسد به خانهی ما، همانطور دَم میکشد و بلندتر میشود و میرسد به مشهد، آنجا که خویشان پدریام زندگی میکنند، و همانطور دَم میکشد و بلند میشود و میرسد به بندرعباس، همانجا که دایی زندگی میکند، و همانطور دَم میکشد و بلند میشود و میرسد به پاریس، آنجا که خاله زندگی میکند. صدای آقافلاح، صدایی پرطنین بود که آهنگی خاص و منحصربهفرد برای او داشت. صدایی که هویتِ محلهی ما بود. صدایی که سالها هر روز ظهر و غروب از مسجد قائم بلند میشد و در جهان پخش میشد و بوی گلاب و هلِ پنهان در صدای آقافلاح را در گسترهی معظم جهان میپاشید. بزرگتر که شدم، توی سالهای نوجوانی، فهمیدم طنین این اذان فقط توی محلهی ما میپیچد و از سر چهارراه به بعد، دیگر بلندگوهای مسجد نمیتوانند صدای آقافلاح را پیشتر ببرند.
پدرم گفته بود آقافلاح نیاز به کمک دارد. گفته بود آقافلاح سند خانهشان را در رهن بانک گذاشته تا برای دامادش وام بگیرد که او یک کسب و کار کوچک خانوادگی راه بیاندازد و دستِ خودش و زنش و برادرزنش -که همبازی گلکوچک ما توی محله بود- توی این کسب و کار کوچکِ خانوادگی بند کند. گفته بود دامادِ آقافلاح نتوانسته کسب و کار خانوادگی را راه بیاندازد و همهی پول هم به باد رفته است. گفته بود قسطهای وام سنگین است و آقافلاح هم با چندرغاز حقوق بازنشستگی نمیتواند قسطها را بپردازد. پدرم میخواست اگر کاری میتوانم بکنم، اگر دستم به وزیری، نمایندهی مجلسی، مسئولی میرسد، نامهای بنویسم و بخواهم مشکل او را برطرف کنند. پدرم نمیخواست رفیقِ قدیمی، همسایهی روبرویی، مرد شریفی که صدایش سالها هر ظهر و هر غروب توی خانهمان میپیچید، سرِ پیری بیخانه و زندگی شود.
من قاعده را شکستم. به یکی از نوابِ رئیس مجلس وقت که بهواسطهی شغلم میشناختم نامهای نوشتم و تقاضا کردم مسالهی آقافلاح را با مساعدتشان حل و فصل کنند. نایبرئیس مجلس، نامه را پاراف کرد. دستور به بانک ابلاغ شد و چون در بازپرداختها قسطها تاخیری طولانی اتفاق افتاده بود، در نهایت آنچه باید میشد، نشد. بانک خانه را مصادره کرد و آقافلاح از خانهی روبرویی ما که خانهی خودش بود، شد مستاجرِ خانهی دیوار به دیوار ما. کمتر از یک سال بعد، بعد از تحمل یک دورهی سخت و فرسایندهی بیماری هم درگذشت و هنوز هم که هنوز است، زنش توی خانهی دیوار به دیوار ما مستاجر است.
***
دیروزترها، بناها با کلنگ افتادند به جان خانهی قدیمی آقافلاح؛ که بکوبندش و بسازندش. صدای کلنگ که آمد، صدای ریختنِ دیوارها، فروافتادن آجرها، صدای از دست رفتن بنا که بلند شد، زن آقافلاح چادرش را سرش کرد و آمد دم در. نگاه کرد به خانهاش، که حالا دیگر خانهاش نیست. نگاه کرد به خانهای که دیگر خانه نیست؛ خانهای که دارد خراب میشود. نگاه کرد به آجرها که یکی یکی روی هم میافتادند. نگاه کرد به دستهایش که توی این خانه پیر و خسته شد. من دیدم که چشمهای پیرش از زیر مُرکب سیاه چادر، به اشک آغشته شد. گذشتهاش را خراب میکردند، و تلختر، اینکه به جای گذشتهاش قرار بود هیولای بزرگ پنج طبقهای ساخته شود. انگار، از روز ازل هیچوقت آقافلاحی در عالم نبوده و هیچوقت در آن خانهی قدیمی در شرق تهران زندگی نکرده و هیچوقت صدای اذانش از گلدستههای مسجد در تمام آفاق، از مشهد و بندرعباس تا پاریس، پخش نشده. یعنی... هیچِ هیچ.
این را هفت سال پیش، همانوقتها که درگیر حلوفصل مسالهی خانهاش بود، برای آقافلاح نوشتم، و این یکی را، سه سال پیش، وقتی درست وسط بیماریها و بدحالیهایش بود. شاید خواندنش خالی از لطف نباشد. دیگر اینکه این یادداشت در روزنامهی جامجم منتشر شده است.