چــند باری وسوسه شدم آدرس شخصی داشته باشم؛ بیمنت بلاگفا و هر بار، شیطانِ رجیم را راندم از خودم. من وبلاگنویس نبودم و نیستم؛ جزو آن دسته هم نیستم که روزنامهنگار یا داستاننویس یا شاعر یا هرچیزنویسِ دیگری باشند و وبلاگنوشتن را آفت قلمشان بدانند. دنیای وبلاگنویسها با دنیای من متفاوت است؛ گرچه من مخاطب جدی وبلاگها بودهام، گرچه همپای تغییرات وبلاگی من هم تغییر کردهام و از همه مهمتر، گرچه گاهی دنیای مرا و تصمیمگیریهای مرا همین یادداشتهای منتشر شده در وبلاگها عوض کردهاند.
من به اصالت وبلاگنویسی ایمان دارم؛ وبلاگنویسی را نوشتنی جعلی نمیدانم. اما با همه اینها، خودم را وبلاگنویس نمیدانم. وبلاگنوشتن مثل سرودن یک قطعه شعر سپید است. منطق دارد، اما این منطق «رو» و «صریح» نیست و شمای مدعی وبلاگنویسی، اگر این منطق را کشف نکنید، پیش از هر چیز بازی را باختهاید و احتمالا، در مسیر «وبلاگ خوبی داری، به وبلاگ منم سر بزن» یا «آپم، بهم سر نمیزنی؟» میافتید. شاید به همین خاطر بود که هیچوقت آدرس شخصی برای خودم درست نکردم.
پس، وبلاگ برای من ابزاری بوده است برای انتشارِ خردهروایتهای روزانهام؛ ولاغیر. بیش از این از وبلاگنویسی توقعی نداشتهام و هنوز هم ندارم. آرشیوم را اگر نگاه کنید، متوجه میشوید.
با اینحال، سرگذشتی دارد انتشارِ همین خردهروایتها. اولش را درست یادم نیست که کِی بود. اما به یاد دارم که در پرشینبلاگ نازنین مینوشتم. با اینترنت دیالآپ، هر چند ماه یکبار میتوانستم چک کنم که چه کسی برایم چه نوشته. چک کردنهای چند ماه یکبار باعث شد پسوردم را فراموش کنم. روزهایی که به اینترنت وصل شده بودم، میآمدم وبلاگِ فراموششدهام را باز میکردم و در و دیوارِ خاکگرفتهاش را نگاه میکردم. کاری از دستم برنمیآمد جز حسرت خوردن. یک نوجوانِ تازهبهاینترنترسیده را شماتت نکنید لطفا. راهی برای بازیابی رمز عبورم بلد نبودم.
بعدتر، وبلاگ دیگری راه انداختم توی سرویس پرشینبلاگ دوباره. پسوردها را در دفتری نوشتم و حفظشان کردم که فراموشم نشود. مدتی چیزهایی نوشتم، از جمله شعر و بعد تا سالها، دست به آن نزدم. بیحوصله بودم، رمق نداشتم که در وبلاگهای دیگران کامنت بگذارم و دعوتشان کنم صفحهام را بخوانند. این بهانه کوچکی نبود تا وبلاگنویسی را برای چند سالی تعطیل کنم.
میانه دهه هشتاد با سه تا از دوستان وبلاگنویسم وبلاگی راه انداختیم به نام سقف شب. شاید جدیترین و بهترین تجربه وبلاگنویسی من همان باشد. سه یوزر تعریف کرده بودیم، به تناوب مینوشتیم و روی سقف شب منتشر میکردیم. روزگاری بود؛ تبلیغ نکرده بودیم برای خودمان، اما بابت لینکی که چند تا سلبریتی توی چند متن به ما داده بودند، آنقدرها کامنت دریافت میکردیم که حوصلهمان بکشد بازهم آپدیتش کنیم. هشتاد و هشت فیلتر شدیم؛ سرمایه معنویمان بر باد رفت.
یکی از ما حوصله بیشتری داشت. وبلاگ دیگری راه انداخت به نام سقف شب یک. همه مطالبی که از وبلاگ قبلی منتشر شده بود و ما یک کپی از آن را نگه داشته بودیم، با همان تقدم و تاخر گذاشت روی وبلاگ جدید. دیری نپائید که شیرمردان بلاگفا از نو فیلترمان کردند. کار به سقف شب دو رسید. این بار، محافظهکار شده بودیم. مطالبِ بودارمان را برداشتیم و جایش، سکوت کردیم. من بعد از مدتی، دیگر ننوشتم. فیلترشدنهای پی در پی حوصلهام را سر برده بود. حتما شما میدانید، بخشی از سرمایه یک وبلاگنویس کامنتهایش است. من در فیلترهای چندباره وبلاگ سقف شب، بازدیدکنندگان روزانه را از دست داده بودم و کامنتها را هم همینطور. امیدی نبود سقف شب دو هم -که در واقع سومین بلاگ گروهی همان جمعِ نویسنده بود- فیلتر نشود. عطایش را به لقایش بخشیدم و از این ورطه رخت به بیرون کشیدم؛ تا یک سال بعد.
هشتاد و نه، کافه چایکوفسکی را به آدرس «chaikovsky.blogfa.com» راه انداختم. فقط و فقط برای خردهروایتهایم. برای آنکه این خردهروایتها را از نو بنویسم و باز، از همین راه همخوان کنم با دوستان دیده و نادیدهام. دیری نپائید که هک شدم. صبحِ اول وقت یک روز تعطیل هرچه رمزها را وارد کردم، نتوانستم وارد صفحهام شوم و هرچه تلاش کردم که رمز ورود را بازیابی کنم، دریغا که راه به جایی نمیبردم. کس دیگری وبلاگ دیگری روی همین صفحه بنا کرده بود. وبلاگنویسی دیگر، آمده بود روی عمارتِ فروریخته من، خانهای دیگر بناکرده بود. باری... پیدا کردن هکر و صحبت با او چه سودی داشت وقتی میتوانستم وبلاگِ تازهراهافتاده را دوباره از نو بنا کنم؟ کافه چایکوفسکی را از نو ساختم. با هِجی صحیح اسمِ آقای چایکوفسکی [یعنی به شکلی که توی آدرسِ اینجا میبینید]. همینجا را بناکردم و هنوز همینجا مینویسم.
اما بعد؛
نظر من را که نخواستید... اما بیمقدمه مینویسم. وبلاگنویسی بهترین راه انتقال پیام است؛ نه مثل شبکههای اجتماعی بیدر و پیکر است، نه مثل روزنامهها و سایتها، نظم و نسق و سیاستگزاری دارد. بلاگها، روزنامههای فردی آدمها هستند و سیاستها، خطمشیها، قصههای خود را دارند، حتی قویتر از روزنامهها. شاید مهمترین اصلِ بلاگها این باشد که کسی دست نمیبرد به مطلبی و جرح و تعدیلش کند؛ آفتی که سالهاست گریبان مطبوعات را گرفته. مطبوعاتیها این را خوب میفهمند. پیش از آنکه حکومت تو را و اندیشه تو را که در قالب یک یادداشت مطبوعاتی تحریر شده، سانسور کند، این سردبیر توست که از بیم مشکلاتِ احتمالی مطلب تو را با ماژیک فسفری قرمز خطکشی میکند. اصلا خطکشیها بیماری رسانهها هستند و رحمت به بلاگها، که این خطکشیها را نمیفهمند.
این یادداشت را نوشتم، تا همبازیِ وبلاگیِ رضا شکرالهی شوم. رضا شکرالهی در خوابگرد، بازی وبلاگیای راه انداخته و از وبلاگنویسها دعوت کرده تا در این بازی مشارکت کنند و از سابقه وبلاگنویسیشان بگویند. من به دعوت حسامالدین مطهری، رفیقِ نویسنده نازنینم در این بازی مشارکت کردهام و بیراه نیست اگر ادعا کنم در بین چالشهای مضحک شبکههای اجتماعی، این اولین بازیای است که از شرکت در آن لذت بردم. زیاده عرضی نیست؛ وبلاگها را فراموش نکنید لطفا. عزتتان زیاد.
آنها که دوست دارم شرح وبلاگنویسیشان را بخوانم سجاد صاحبانزند، فرید دانشفر، فرید مستوفی و فریبرز انصافی هستند. پیشانیشان را میبوسم و دعوتشان میکنم بیایند توی گود و بنویسند که چه روزگاری داشتهاند در وبلاگنویسی.