شــب بود. نسیمِ خنکِ نیمهشبِ مرداد ماه از شرقِ تهران میوزید و سینه به آسفالتهای کف خیابان میکشید و گسیل میشد به سمت غرب تهران. شب از نیمه گذشته بود که در صندوق عقب ماشینم را باز کردم و چمدانهای بزرگش را چپاندم عقبِ ماشین. دو چمدان، یک کولهپشتی و یک سهتار. کیفِ چرمیِ کوچکی آویخته بود به گردنش. توی کیف چند اسکناس صد دلاری و پاسپورتش را گذاشته بود و مثل جانی عزیز به تنش میفشرد. تابستان بود، درست میانه تابستان.
ماشین را آتش کردم. شیشهها را پائین کشیدم. سهتارش را درازکش کرد روی صندلی عقب و کولهاش را گذاشت روی پایش و نشست کنار دستم. کیفِ چرمی کوچک همچنان به گردنش آویخته بود. راندم به سمت جنوبِ تهران. باد در ماشین کوران میکرد. از شیشه پائین پنجره جلوی ماشین میخزید داخل و در اطاقک ماشین میچرخید و بعد دست میانداخت در گردن بادهای سرگردانِ وسط اتوبان و از ماشین بیرون کشیده میشد و باز از نو، تودهای دیگر از هوای اتوبان خود را میکشید توی ماشین. چراغهای اتوبان روشن بودند و یک خطِ منحنی به سمت جنوب تهران روشن کرده بودند. تابلوهای میان راه مثل سیلی میخوردند به صورتم: «چمران- جنوب»، «تونل توحید»، «نواب- جنوب»، «تندگویان»، «آزادگان- غرب»، «آزادراه تهران- ساوه»، «فرودگاه امام خمینی». رسیده بودم به جنوب تهران. جائی که میخورد به آن آزادراهِ تاریخی. راستی چه فرقی میکند مسیرِ رفتن، خیابانی تنگ باشد یا اتوبان یا آزادراه؟ همه مسیرهایی که عزیزی، خویشی، رفیقی، پارهی تنی را از تو جدا میکند خیابانِ تنگِ بنبستی است، حتی اگر آزادراهِ چهارباندهی تهران- ساوه باشد که میخورد به فرودگاه امام خمینی.
تنها صدایی که در ماشین میخزید، صدای باد بود و بعد، هرچه بود سکوت بود. آخرین دقیقهها را نمیدانستم چه باید بگویم و اصلا اگر میخواهم حرفی بزنم، چطور باید آن را بیان کنم که دلم نلرزد، یا اشک از حلقه چشمم لیز نخورد روی صورتم. «محتوا» و «فرم» هر دو برایم رنگ باخته بود. تنها چیزی که میدانستم این است که باید برانم تا از تهران که حالا دیگر پشتِ سرم بود دورتر شوم و برسم به فرودگاهِ امام که حالا پیشِ رویم بود.
شب مثل اهریمنی دژم همه چیز را میبلعید؛ از کرانهها در اتوبان تهران- ساوه فرومیریخت و همه چیز را سیاه میکرد. ماشین، سینه این اهریمن را میشکافت و پیش میرفت. تنها چراغهای اتوبان بود که روشن بود و تابلوها که هنوز ایستاده بودند در حاشیه جاده و گواهی میدادند که لحظه خداحافظیام با پسردایی که با من زاده شده بود و با من بزرگ شده بود و با من رشد کرده بود نزدیکتر و نزدیکتر میشود: چهل کیلومتر، بیست کیلومتر، پانزده کیلومتر، ده کیلومتر، پنج کیلومتر. بعد، فرعیای کنار اتوبان پیچ میخورد و میرسید به ساختمانی مکعبی و بلند با چراغهایی روشن؛ غولهای آهنی کنارش با بالهای گسترده شده در شب، خاموش ایستاده بودند. هواپیماها، این ارابههای آهنی که رفقای مرا بر بالهایشان جا داده بودند و از من دورشان کرده بودند در سکوتِ نیمهشب گوشهای ایستاده بودند؛ مانند ردیفِ سوگوارانِ عزیزی سفرکرده در مجلسِ تعزیتی جانکاه.
ماشین را پارک کردم. چمدانها را درآوردیم و وارد ساختمان فرودگاه امام شدیم. تشریفاتِ قبل از پرواز را انجام دادیم. سکوت شکست؛ گفتم: «یادت نرود برگردیها... اینجا آدمهایی هستند که به حضورت نیاز دارند». گفت: «برمیگردم؛ قول میدم. به سیبیلِ تو و ریشِ خودم قسم» و قِل خورد در آغوشم. بوسیدمش و یادِ تمام کودکیام، تمام استخرها، پارکها، کلاسهای تابستانیِ دوران نوجوانی، درس خواندنهای پشتِ کنکور، زندگیها در خانه مادربزرگ، فوتبالبازیکردنها... فِریم به فریم زنده شد.
ساعاتی بعد، وقتی سپیده صبح از شرق عالم میدمید هواپیمایی از روی باند فرودگاه امام پرید و من، ردِ هواپیما را تا جایی که از مقابل چشمم ناپدید شد، دنبال کردم. بعد از آن تنها به خانه بازگشتم.
***
دی ماه مثل یک تکه قندیلِ یخی از روزها آویزان است. هوا؟ دلگیر؛ درها؟ بسته. سقف آسمان؟ کوتاه. دستها؟ پناه برده از گزند سرما به جیبها. شب از نیمه گذشته است. بادِ سردی از شرقِ تهران میوزد و تهمانده برگهای ریخته شده از پاییز را در نخستین شبهای زمستان با خود جارو میکند. صدای خشخش برگها که سینه میکشند بر آسفالت خیابان نظامِ سکوتِ خیابان را مخدوش میکند. هواپیمایی که در میانه تابستانِ چند سالِ پیش رفت، امشب بازمیگردد و رفیقِ دوران کودکی را بازمیگرداند. ماشین را آتش میکنم. شیشهها را بالا میدهم. اتوبانها را یکی یکی رد میکنم و میرسم به جنوب تهران. تابلوی آزادراه «تهران- ساوه» و بعد «فرودگاه امام» را میبینم. آن خیابانِ تنگِ بنبست، حالا دوباره اتوبانی چهاربانده است که عزیزی را به خویشاناش بازمیگرداند. تند میرانم، بیتوجه به دوربینهای راهنمایی و رانندگی که فلاششان در تاریکیِ شب روشن میشود. میرسم فرودگاه. ماشین را پارک میکنم. در سالنِ پروازهای ورودی مینشینم تا آن ارابه آهنی بنشیند، پسردایی از پلهها پائین بیاید و لابد همان کیفِ چرمی به گردنش آونگ شده باشد. تشریفات ورود به خاک وطن را انجام دهد، بیاید این سوی دیوار و باز قِل بخوریم در آغوش هم و بعد، با هم به خانه بازگردیم.
***
فرودگاهها برای خودشان فلسفهای دارند. فلسفهای آمیخته به «اشک» و «لبخند». فلسفهای حدفاصل غصه آن شب تابستانی که پسردائی رفت تا شادیِ این شب زمستانی که بازگشت. اما... واقعیت آن است که همه آنها که میروند، بازنمیگردند. برای بعضیها، آخرین تصویر از آن فرودگاه، اشکی است که پشتِ اوج گرفتن هواپیمایی در آسمان جنوب تهران میماسد روی صورتشان. کاش میشد روزی سالنِ پروازهای خروجی فرودگاه امام را تعطیل کنند و باندهای فرود را فقط برای هواپیماهایی بازکنند که مینشینند، نه هواپیماهایی که میپَرَند و میرَوند و عزیزی را میبرند...
این یادداشت در شماره 535 همشهری جوان منتشر شده است؛ با شادمانی از بازگشت پسردائیِ جان از سفر فرنگ.