جــعبهای سبز از توی دهلیزِ مردهشویخانه لیز خورد در اطاقکی سنگی که دیوارهایی نصفه داشت. مردی صدا زد: «مَحرمهای خانم وحیده باقری؛ بیاین شناسایی». جعفر اشکهایش را با گوشه آستین چید. واردِ اطاقکِ سنگی شد و درِ جعبه را باز کرد. سر فروبرد در جعبه و زیرِ ترمه، گره را گشود و صورتِ نحیف و زردِ وحیده را دید. جعبه را بست. به برادرش، وحید اشاره کرد و با اشاره او، چند تایی از مردهای فامیل آمدند زیرِ جعبه سبز را که درست اندازه قامت یک انسان بود، گرفتند. عباس آقا از بینِ جمعیت تنوره کشید: «به عزتِ شرفِ لا اله الا الله» و غریوِ فریاد از سوگواران برخاست: «لااله الا الله».
***
باران کمانه کرده بود روی تهران. ابرهای آّبستن، بست نشسته بودند روی شهر. خیابانها پاکیزه، قلبها رُفته شده از بارانِ پاییزی. دلها، جلا یافته از خوشبختیِ بارانِ تهران. وحیده یک سالِ پیش درست در چنین روزهایی سرطان گرفت. همان روزها در یکی از مجلاتِ خانوادگیِ کار میکرد. در میهمانیهای فامیلی، گاهی به مزاح و گاه به جدی، میخواست در آن مجله کذایی کمکش کنم و من هر بار به بهانهای شانه خالی میکردم.
باران کمانه کرده بود روی تهران که در خانهاش به دیدارش رفتم. چروکیده، رنجدیده از بلای سرطان، زرد شده و مثل درختی که برگهایش ریخته، موهایش ریخته بود. شیرینیِ ناپلئونی تعارفم کرد. همانطور که توده نان و خامه شیرینی ناپلئونی را با چاقو میبریدم، در فضیلتِ مقاومت و حفظِ امید به زندگی در مواجهه با سرطان برایش سخن میبافتم. میبافتم اما... او استادِ مقاومت بود. وحیده همه اینها را بهتر از من و بیشتر از من میدانست.
***
جعبهای سبز رنگ از توی پیشخوانِ داروخانه لیز میخورد به سمتِ من. برمیدارمش. داروهای دورِ سومِ شیمیدرمانی است. داروها را خانمِ رمضانی، پرستارِ بیمارستان توی سرم میریزد و از شلنگِ بلند سرم، لیز میخورند توی رگم و با خونم درمیآمیزند. من جوانم. درست بیست سالهام. بیست سالهام که سرطان میآید به سراغم، با چراغهای خاموش، در سکوت مطلق. وقتی میفهمم که آزمایشهای خون و سیتیاسکنهای مکرر، وجود آن توده بدخیم در بدنم را تائید میکند. در شیمیدرمانی، مثل ساختمانی تازهسازم که کارگرها با تیشه به جانش میافتند. ذره ذره فرو میریزم. از جلسه دومِ شیمیدرمانی موهایم آهسته آهسته شروع میکنند به ریختن. موهایم، ابروهایم، مژههایم، دسته دسته مثل برگهای خشکشده در پاییز، با نسیمِ خنکِ خزان میریزند. هنوز شیمیدرمانی به نصف نرسیده که آرزو میکنم جای قبای زندگی با خلعتِ مرگ عوض شود. شیمیدرمانی ریشههای جانم را خشکانیده است. شیمیدرمانی مثل اهریمنی بدکار هرچه دارم را میبلعد و قی میکند. سال 86، تمامِ جوانیِ من میشود زندگی با داروهایی در جعبههای سبز.
***
باران کمانه کرده است روی تهران. عصرگاهِ روزی شلوغ در میانه هفته در شهر قدم میزنم که گوشی ته جیبم میلرزد. جعفر نوشته است: «وحیده مریضه؛ به دعا نیازمنده. دعاش کن حتما». تماس بیفایده است. پاسخ نمیدهد. پیام میفرستم برایش. دیروقت جواب میدهد و به اختصار وضعیت وحیده را تشریح میکند: «خونریزی داخلی کرده، بیمارستان بستری است و محتاجِ دعاست». همین پاسخِ تلگرافی. شب مینشینم در اطاق. لپتاپ را باز میکنم و برای وحیده، برای استقامتش، برای خندههایش در عیادتهای گاهبه گاه، برای ایستادگیاش در مقابلِ دیوِ عصیانگر سرطان، برای تحملش، برای مردانگیاش، برای خم به ابرونیاوردنش، برای همه صبوریهایش یادداشتی مینویسم. جای تیتر را خالی میگذارم که بعدتر، سر فرصت تیترِ مناسبی انتخاب کنم. بعد از نوشتنِ یادداشت، پیالهای چای مینوشم. استکان چای را که میگذارم در نعلبکی، گوشی با رسیدن پیامی میلرزد: «انالله و انا الیه راجعون. وحیده تمام کرد».
***
جعبهای سبز رنگ از توی دهلیز مردهشویخانه لیز میخورد در اطاقکی سنگی که دیوارهایی نصفه دارد. جعبهای سبز رنگ که در آن، دختری با موهای بلند، با ابروهای کمند، با قلبی بزرگ، با لبخندی ضمیمه شده به صورت، با امیدی بیپایان خوابیده است؛ اگرچه موهایش ریخته باشد، ابروهایش ریخته باشد و قلبش از طپیدن بازایستاده باشد و لبخندش را دستِ مرگ از روی صورت چیده باشد. مرگ همه داشتههای وحیده را از او گرفته است، اما امیدِ او به زیستن و زندگی را هرگز نتوانسته از او و ما دریغ دارد. این قلعه هنوز فتح نشده است. قلعهای که قهرمانِ آن وحیده است. دختری که پیروزیِ او شکست اوست. دختری که سرطان را به قیمتِ جانش شکست داد. در آن یادداشت که هنوز روی دسکتاپ لپتاپم بدون تیتر مانده است، نوشته بودم «ما به اندازه وحیده تکثیر شدهایم». حالا اگرچه دیگر وحیده زندگی را کلاف نمیکند، اما امید او به زندگی در ما حیات دارد و من هنوز عمیقا اعتقاد دارم «ما به اندازه وحیده تکثیر شدهایم؛ به اندازه امیدِ بزرگِ او به زندگی».
این یادداشت در شماره 531 همشهری جوان منتشر شده است؛ با دریغ، در اندوهِ از دست دادنِ وحیده باقری فائز.