چه خوب که هرگز هیچ چیز شروع نشد، هرگز هیچ چیز به جز کلمات بی جان.*
***
فــرهاد از پاریس پیام داده که «خرابم، خستهام. نمی کشم. کم آوردم، نمیخام... نمیخام دیگه این زندگی سگی رو، تنهام، غربت بد دردیه» خب شرط رفاقت ایجاب میکند که پیش خودتان نگویید: «نمی خوایی، نخواه، به فلانم، اصلا به من چه» مینشینید و دو ساعت وقت شریفتان را که اتفاقا این روزها خیلی هم ذیقیمت شده میگذارید برای متقاعد کردنش که: «برادر من، خداتو شکر کن که الان داری اون ور دنیا روزنامه نگاریت رو انجام میدی دیگه، اینجا اگه بودی که الان قطعا داشتی تو زندان به اعتصاب غذا فکر میکردی». بعد هی یاد روزهای خوب گذشته می کنید تا رفیق روزنامهنگارتان آن سر دنیا غمش نگیرد.نمی گذرد از نیم روزی بیشتر که «جان نثاری»، همکلاسی دوران راهنماییتان توی وبلاگتان ذیل پستی که درباره رفتن ها نوشتهاید کامنت خصوصی می گذارد و مینالد از مهجوری. ایمیلش را هم گذاشته و نخ داده که: «به من ایمیل بزن. کارت دارم رفیق.» ایمیل که میزنید متوجه میشوید این دوست قدیمی هم آواره شده. کجا؟ تورنتو شهری است که این رفیق قدیمی دارد زندگی می کند توی آن. وقتی بیشتر با او گفتگو میکنید متوجه میشوید رفیقتان زن گرفته و فعلا تنها آمده که کارها را «رله» کند تا همسرش که دکتر دندانپزشک است به او ملحق شود. دلتنگی جاننثاری بهانهی خوبی است که با هم مفصل صحبت کنید، خاطراتتان را یکی یکی رج بزنید. و آخرش برسید به این که رفیقتان «تنها نشسته روی تراس خانهاش و دارد سیگار میکشد و هنوز هیچ نشده دلش برای همه تنگ شده و این که همه چیز خوب است مگر درد تنهایی که اتفاقا چاره هم ندارد».
نان و نمکی که توی نوجوانی با هم خوردهاید حکم میکند با جاننثاری حرف بزنید و سعی کنید به او بفهمانید که تورنتو خیلی جای بدی هم نیست و حالا که او نمیتواند برای درد غربتش چارهای بیاندیشد بهتر است زندگیاش را خراب دغدغهی تنهایی و غربت نکند.
بعدترش رضا از ترکیه وسط فیس بوک به تو پیام میدهد که: «دهنمون رو اینجا پلیس ترکیه صاف کرده، اونجا گاز اشکآور میخوردیم اینجام باهاس بخوریم»، کدام رضا؟ همان رضایی که همین چند ماه پیش رفت ترکیه. رفت که پناهنده شود آمریکا. رفت تا بتواند به زعم خودش حرفش را بزند مثلا. رضا هم از همان ها بود که کم آورده اند، از آن ها که دیگر نمی توانستند هزینه بدهند، یعنی دیگر چیزی ندارند که هزینه اش کنند، رضا تمام کارت هایش را باخت و وقتی که دیگر هیچ چیزی نداشت از اینجا رفت. پیام رضا را که نمی توان شوخی گرفت، باطوم خوردن خوب نیست، هرکجای دنیا هم که میخواهد، باشد. باطوم خوردن را هیچ نفسی خوب نمی داند. دلداریاش میدهم، مینشینم پای اسکایپ و رخ به رخ، درباره ی غربتش، تنهاییاش در مملکت غریب و باطومی که قرار بود دیگر نخورد حرف می زنیم. گریه می کند، شعر می خوانم، بغض می کند، لطیفه تعریف می کنم، دلش برای مادرش تنگ شده، لودگی می کنم، می خواهم در این بازی دو سر باخت آرام اش کنم مثلا... به هر جال غربت سوز دارد و این سوز را کسی نمیفهمد مگر آنکه غریب مانده باشد یا غربتی را کشیده باشد... رضا آخرش آرام می شود. هقهقاش تمام می شود. خداحافظی میکنیم.
پایان این قصه، جایی است که لپ تاپ را خاموش می کنم. ارتباطم به همین سادگی با جهان قطع می شود. بوق مسنجرهای مختلف که با پیامهای فرهاد و جاننثاری و رضا و... به صدا در میآمد دیگر خاموش میماند. همه چیز مهجور می شود و دور. با پایان این درام همه چیز تحقیر می شود و رنگ میبازد. همه ی تلاطمهای هستی یکجا فروکش میکند. همه چیز آرام میشود و در سکوتی ابدی فرو میرود، بعد نغمهای میچرخد توی گوشم که: من چه گویم که غریب است دلم در وطنم...
و آه از «آن» غربتها و آه از «این» غربتها.
پاورقی:
*ساموئل بکت. متن هایی برای هیچ.
+ نوشته شده در ساعت   توسط احسان حسينی نسب
|