بــچه که بودم نه دوست داشتم خلبان شوم و نه دکتر، دوست داشتم فوتبالیست شوم، نه به خاطر پولش چرا که اصلا آن روزها فوتبال با پول تقارن چندانی نداشت، دوست داشتم فوتبالیست شوم فقط بخاطر این که بتوانم «منطقه بازی را عوض کنم»، تنها چیزی که این روحیه را در من ایجاد کرده بود، گزارش های آقای کوتی بود، مثلا کوتی در گزارش هایش می گفت: «امیر قلعه نوئی... توپ رو تند و تیز به جریان می ندازه... آهان...اون گوشه یار خودی رو می بینه... با یه پاس بلند منطقه بازی را عوض می کنه...» این عوض کردن منطقه بازی برای من خیلی مهم بود، آنقدر مهم بود که اگر بازیکنی در یک بازی خیلی مهم بیست تا گل هم یک تنه می زد و تیم را قهرمان می کرد به اندازه بازیکنی که با یک پاس منطقه بازی را عوض می کرد اهمیت نداشت. قهرمان های کودکی من در فوتبال همیشه آن هایی بودند که با یک پاس بلند منطقه بازی را عوض میکردند. اساسا فکر می کردم عوض کردن منطقه بازی خیلی جسارت می خواهد.
حالا بیست سال گذشته از عمر آن قهرمان ها که با یک پاس بلند منطقه بازی را عوض می کردند. حالا بزرگ شده ام اما جسارت عوض کردن منطقه بازی در من مرده است. این را داشته باشید فعلا تا بقیه اش: دیشب ایمیل زده که: «این بارون پاریس هم بند نمیاد لامصب... چقد غم داره این شهر لعنتی زیر بارون»، بهش جواب دادم که: «خوب، این همون چیزیه که دوست داشتی دیگه، غیر از اینه مگه داداش من؟» جواب داده که: «دست رو دلم نذار که خونه، خودت که می دونی چرا رفتم، دیگه نمی تونستم، نمی کشیدم، کم آورده بودم بی انصاف! کم آورده بودم به علی قسم.». راست می گفت بیچاره. استیصالش را از خیلی وقت پیش ها فهمیده بودم، می فهمیدم که دیگر نمی تواند و تمام شد آخرش همه ی این ها. یک روز صبح زود، خروس خوان. هوا هم بارانی بود کم و بیش، بهاری. چقدر هم خوب بود آن روزها هوا... آمد پشت در خانه ی ما با کوله پشتی و ساکش که همه ی سهمش از دنیا می شد. بلیطش، بلیط خوشبختی اش را از جیبش در آورد که یعنی: مسافرم.
«یه سال نشده مرد! کم آوردی؟هی ی ی چی می گی تو...» این ها را که من می گویم، می گوید: «باختم، باختم احسان، همه چی رو باختم...»، وقتش نیست، می دانم که وقت این حرف نیست اما باید بگویم: «گفتم نرو... گفتم فرهاد، گفتم این جوری نرو... گوش ندادی آخه! هیچوقت گوش ندادی...»، اما جوابش همان است که این روزها مدام می خزد مثل مار توی گریبانم و نیشش را فرو می کند توی قلبم: «باید می رفتم.»
***
صرف رفتن یا نرفتن مهم نبود، این که «باید می رفتم» را می داند مهم است. و مهمتر آن است که: الان که دارم این پست را می نویسم هنوز باران پاریس بند نیامده و غم مشوش و بارانی این شهر لعنتی هنوز زیر پای عابرین ساکت آن روی سنگفرش سرد خیابان های پاریس ته نشین نشده است، اما این روزها را فرهاد، فرهاد جواهرکلام، دوست من دارد در تنهایی ویران کننده ای در اطاقی ساکت و نمور در جنوب پاریس سپری می کند و همدمی ندارد جز همان سیگاری که اینجا هم بعد از متارکه با همسرش تنها همراهش بود، تاوان جسارت او در ترک وطن، پیدا کردن غم سنگینی بود که امروز گریبان تنهایی اش را گرفته، فرهاد موفق نشد اما زندگی اش را عوض کرد، فرهاد تاوان جسارتش را داد، فرهاد قربانی شد، فرهاد هزار اتفاق دیگر را تجربه کرد اما... اما من... دریغا که جسارت عوض کردن منطقه بازی در من مرده است...