كافه چای کوفسكی

سقفی كه بر روی آن كمدی می‌بارد و از آن تراژدی چكه می‌کند


دو سال پیش، عصر یک روز تابستانی با عسگر اولادی مصاحبه کردم. مصاحبه‌ای که هیچ‌وقت هم منتشر نشد. در حاشیه مراسم ختمی در مسجدی که درست در مغازه‌ی دیوار به دیوارش، ترشی و خیارشور می‌فروختند. در زاویه‌ای که در پستوی مسجد نشستیم و گپ زدیم، انگار نزدیک‌ترین نقطه به خیارشور فروشی بودیم. بوی خیارشور پیچیده بودی توی پستوی شبستان مسجد. عسگراولادی با چشم‌های درشتش خیره شده بود به نقطه‌ای از پستو و صحبت می‌کرد. راننده‌اش مدام به ساعت نگاه می‌کرد و به من چشم‌غره می‌رفت. 
آن روز کار برایم سخت بود. من، هیچ سنخیتی با عسگراولادی نداشتم. نمی‌شناختمش؛ نمی‌دانستم آراء و افکارش به کدام سمت گرایش دارد. آنقدری می‌دانستم که جزو حزب موتلفه است و در بازار هم جایگاهی دارد و رفت‌وآمدی. بیش‌ از این‌اش هم آن بود که می‌دانستم با هم تفاهم ایدئولوژیک نداریم. چاره‌ای نبود. جای یکی ازرفقای روزنامه‌نگار که با عسگراولادی در آن مسجد قرار مصاحبه داشت و در همان وعده‌، فرزندش بیمار شده بود و نمی‌توانست سر قرارش با عسگراولادی برود داشتم با او مصاحبه می‌کردم. همه‌ی این‌ها باعث شده بود تا توی آن مصاحبه حال غریبی داشته باشم. بوی خیارشور هم مزید بر علت شده بود.
برای من از همان روز، به صورتی غیرارادی، بوی خیارشور تداعی کننده‌ی مصاحبه‌ی آن روزم با عسگراولادی بود. عسگراولادی که مُرد، چند روزی بوی خیارشور پیچیده بود توی دماغم.

***
عصرها گاهی در پارک هنرمندان ِ تهران می‌دیدمش. اولین بار من به او سلام کردم و از آن روز به بعد، هر بار که مرا دید، در سلام کردن پیش‌دستی می‌کرد. یک بار، خودم را معرفی کردم و گفتم می‌خواهم با او گفتگویی درباره دفاتر شعرش داشته باشم. با روی باز پذیرفت و آدرس خانه‌اش را که نزدیکی‌های پارک هنرمندان تهران بود، برایم روی کاغذ نوشت. آدرس را که می‌نوشت، بویی توی دماغم بود. بویی که شبیه به هیچ بوی دیگری نبود. شاید بوی اودکلنی بود که علیشاه به خود می‌زد. با خودم فکر کردم نام این بو را بگذارم: «بوی کاج».
از آن روز به بعد، بارهای دیگر توی پارک هنرمندان دیدم‌ش. بی‌تکلف، پیراهن لی‌وایز ِ آبی می‌پوشید و توی پارک قدم می‌زد. با آن خط ‌ریش ِبلند و موهای مجعد و همیشه هم «بوی کاج» می‌داد. هر بار که سلام و علیکی می‌کردیم، با خودم عهد می‌کردم آخر همان هفته بروم خانه‌اش و با او مصاحبه‌ کنم. آخر ِ هفته‌ای که هیچ‌وقت نرسید.
توی خبرها خواندم که بیمار است. دعا کردم حالش خوب شود. با خودم قرار گذاشتم که اولین روزی که خبر بهبودی‌اش را شنیدم بروم خانه‌اش. روی کاغذ نوشتم: «فوری. گفتگو با علیشاه مولوی؛‌ به محض سلامتی» و چسباندمش روی در یخچال. چند روز بعدتر، توی اخبار خواندم که جاده‌ی بیماری‌اش به مرگ منتهی شده. فروریختم.

کاغذ، هنوز روی در ِ یخچال ِ خانه مانده. در حالیکه هنوز بوی کاج در دماغم تنوره می‌کشد. هنوز بوی کاج مسخم کرده است.

پاورقی:
عنوان، بریده‌ای است از یکی از اشعار زنده‌یاد علیشاه مولوی.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسينی نسب  | 

مــردها حرف‌های زیادی را نمی‌گویند. حرف‌هایی که نگفتن‌اش دل‌شان را می‌سوزاند و گفتن‌اش زبان‌شان را. اما هرچه که هست، آخرش این حرف‌ها را توی سینه‌شان دفن می‌کنند. هر مرد مُرده‌ای، حرف‌هایی توی زندگی‌اش داشته که به کسی نگفته است. من فکر می‌کنم کسی را هم یارای شنیدن این حرف‌ها نیست؛ حتی مردها هم نمی‌توانند این حرف‌ها را برای هم‌دیگر بازگو کنند. این ناگفته‌ها، آنقدر توی دل‌شان می‌ماند که طی قرن‌ها، بطن ِ زمین را می‌سوزاند.

دوست افغانی‌ای می‌گفت: «توی افغانستان دشت بزرگی وجود دارد که ما افغان‌ها به آن می‌گوییم: "دشت لیلی"». می‌گفت: «دشت لیلی انباشته از لاله‌های واژگون است». می‌گفت: «هزار سال پیش، جنگی بین دو قوم افغان درمی‌گیرد و مردهای بسیاری اینجا کشته می‌شوند»، می‌گفت: «بزرگان هر دو قوم تصمیم می‌گیرند کشته‌شدگان‌شان را همینجا هم دفن کنند و از همان روز نام اینجا می‌شود: "دشت لیلی"». شاید لاله‌های واژگون ِ دشت ِ لیلی، حرف‌های مردهایی است که توی آن جنگ قدیمی ِ بین افغان‌ها کشته شده‌اند؛ حرف‌های مگوئی که توی سینه‌های هرکدام‌شان دفن شده بود... کسی چه می‌داند.
***
می‌دانید معنی نگاه مردها چیست؟ معنی سکوت‌شان را چه؟ سکوت‌ مردها را جدی بگیرید لطفا. 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسينی نسب  |