هــمه ما در خانوادهمان، در اوج تمام شدیم؛ مثلا پدربزرگم، وقتی داشت برای بار ششم در هفتاد و هشت سالگی با دختر جوان بیست و چند سالهای -که به زعم من به طمع پول او با او- ازدواج میکرد، نفساش یاریاش نکرد و پیش از اینکه صیغه جاری شود ریق رحمت را سرکشید، پیرمرد، در اوج و پیش از آنکه در نظر من تبدیل شود به اسطوره، تمام شد، میدانید حتما، ازدواج پیرمرد هفتاد و اندی سالهای با دختری که حکم نوهاش را دارد برای خیلیها اوج است؛ نقطه اوج، اول ِ کمال، اول شوخ چشمی، اول دلبری.
یا پدرم، دقیقا وقتی تولیدی کوچکش داشت جانی میگرفت و دستوپائی میزد، تمام آنچه را که در تولیدیاش میگنجید با اسباب و لوازم و متعلقات همه را یکجا فروخت به دائیاش، دقیقا زمانی که همه چیز داشت رو به اوج میرفت، سالها بعد، زمینهای خیلی جاهای تهران از مازاد درآمد همین تولیدی کوچک پدر که دیگر نه کوچک بود و نه برای پدر، از آن ِ دائی پدر بود، در حالیکه پدر پیش از آن که در نظر من تبدیل شود به اسطوره، تمام شده بود؛ حالا پدر با پرایدش سفر میکند، دم مغازه میایستد، سیگار میکشد، کفش میفروشد.
یا مادرم، دانشگاه میرفت، استاد بود، کلاس داشت، اما پیش از آنکه سرنوشت محتوم «در اوج تمام شدن» گریبانش را بگیرد، همه چیز را رها کرد، خودش خواست در اوج تمام شود. خودش خواست و از صبح ِ روزی که «استاد تمام» شده بود، دیگر چهارگوشه گود دانشگاه را بوسید و گذاشت کنار. مادرم در اوج تمام شد، حالا مادرم تمام زندگیاش شده کلاس زبان فرانسه و صرف فعلهای فرانسوی برای سه – چهار دختر نوجوان در خانه.
من؟ من اوجی ندارم، سقف من اینجاست، کمال مطلق من این است که شبی بنشینم پای این سیستم کهنه، روشناش کنم و چند خطی بنویسم و بگذارمش روی این صفحه؛ بنابر این من کمالی ندارم، اوجی ندارم که نگران تمام شدنم باشم. من بر عکس خویشانم، از آنهایی هستم که اوج ندارند، یعنی اساسا پروازی ندارند که بخواهند سقوطی هم داشته باشند، آدمهایی که فراز ندارند، فرود هم ندارند، از اول همینطوری خموده میآیند و همینطوری هم خموده میروند، بنابر این هیچوقت دیده نمیشوند و هیچوقت هم دغدغه دیده شدن ندارند، تنها چیزی که این آدمها را شاد میکند، زندگی روز مزد است، بیامید به فردا، بیامید به آینده، بیهیچ، بیهیچ.
من همچو آدمی هستم این روزها، در خط ممتدی که یکجا قطع میشود، بدون اوجی که روزی، یکجا و یکسره تمام شود.
عــصری با محسن عزم کردیم برویم برای اولین بار سیراب شیردان بخوریم. وقتی پا به طباخی گذاشتیم با خودم فکر کردم که چه نوت خوبی میتوانم توی فیسبوک بزنم و بگویم: «چقدر خوب است آدم رفیقی داشته باشد که پایهی سیرابشیردان خوردن باشد»؛ اما متاسفانه این همهی قصه نبود، وقتی آقای طباخ با آن سیبیل کلفتش، با قیچی آن عضو حوله مانند را تکه تکه برید و ریخت توی کاسه و گذاشت جلوی من و محسن، هر دو وا رفتیم؛ با این تفاوت که من فقط نگاه کردم و دست به کاسهی سیراب شیردان نزدم و تا آخر همینطوری زل زده بودم به آن کاسه و مایحتویاش، اما محسن از آنجا که هیچوقت و هیچکجا، هیچ قافیهای را نمیبازد تا تهته کاسه را خورد و کلی به ریش من هم که پیشنهاد سیرابشیردانخوری [بشکند فک آدمی که پیشنهاد بیجا بدهد] را داده بودم خندید.
یک جایی توی فیلم «قیصر»ِ مسعود خان کیمیایی، «مـِـیتی» که کتک خورده آخرهای آن دیالوگ معروف به «قیصر» میگوید: «حالا ما به همه گفتیم زدیم، شمام بگین زده، آره، خوبیت نداره؛ واردی که»؛ خلاصه شما هم که وارد هستید، اگر کسی از شما چیزی پرسید، بگوئید احسان سیراب شیردانش را تا آخر خورد، میدانید دیگر، خوبیت ندارد که ما با این اهن و تلپ، از پس یک کاسه سیراب شیردان برنیاییم.
پاورقی:
این چند خط را چند روز پیش توی فیسبوک گذاشته بودم و نمیدانم چرا الان دلم خواست بگذارمش اینجا.
مــحسن تعمیرکار خوبیاست، میتواند همه چیز را تعمیر کند، از ماشین لباسشوئی گرفته تا لپتاب و موتور ماشین و گوشی موبایل. چیزی نیست که محسن نتواند تعمیرش کند، محسن یک مهندس تمام عیار است، یک مکانیک واقعی است، یک قهرمان در کارزار تعمیر اشیای خراب شده. وقتی وسیله برقیئی خراب میشود همه نگاهها به سمت محسن میچرخد و همه از محسن میخواهند تا با پرتویی از آن بیکرانهی علم خود در تعمیر لوازم برقی و مکانیکی - که گویی هدیهای خداوندی به اوست- وسیله خراب شده را تعمیر کند.
من این اقبال را داشتم که چند باری محسن را در زمان تعمیر وسیلهای که خراب شده همراهی کنم، یکبار جارو برقیشان خراب شده بود، با دقت به جزئیات کار محسن نگاه کردم تا ببینم چگونه جاروبرقی را تعمیر میکند: پیچهای پشتی جاروبرقی را باز کرد، صفحه بالائی جاروبرقی را از روی صفحه زیرین برداشت و موتور جارو برقی را با دقت نگاه کرد، بعد نفسش را توی سینهاش جمع کرد و با تمام قدرت توی موتور جاروبرقی را با فوتش تمیز کرد، انگار که بخواهد گرد و خاک را از توی موتور جارو برقی پاک کند، بعد سیم جارو برقیئی که تا پیش از این خاموش مانده بود را به برق زد و در کمال تعجب، جاروبرقی روشن شد. یکبار دیگر هم موبایل یکی از بچههای همشهری روشن نمیشد، محسن موبایل خراب را توی همان همشهری از هم باز کرد، باطریش را برداشت و پشت موبایل را فوت کرد، چند بار با قوت تمام امعاء و احشاء موبایل را فوت کرد، بعد دوباره موبایل را سرهم کرد و دکمه بالای کله موبایل را فشار داد و موبایل در کمال حیرت همه ما روشن شد؛ یکبار هم موتور آبدارچیشان خراب شده بود، محسن کاسه چراغ موتور را باز کرد و توی آن چند تا فوت کرد، بعد کاسه چراغ را بست و اولین هندل را که زد موتور روشن شد، به همین سادگی که من این سطور را برای شما نوشتم.
این اواخر با محسن سوار ماشینش بودیم، پشت فرمان رنو قراضهاش نشسته بود تا سر چهارراه شلوغی، توی ترافیک، ماشینش خاموش شد، هرچه کردیم، از هل دادن و استارت زدن و وررفتن با ماشین، رنوی قراضهاش روشن نشد، محسن کاپوت را باز کرد و بعد از بررسی، به این نتیجه رسید اشکال از کوئل ماشین است، بنابر این پیچگوشتی آورد و کوئل ماشین را باز کرد، بعد با تمام قدرت توی کوئل فوت کرد، از همان فوتهای قبلی، از همان فوتها که ماشین رختشوئیها و جاروبرقیها و موبایلهای خراب شده را تعمیر کرده، بعد کوئل ماشین را دوباره بست سرجای اولش و نشست پشت فرمان و استارت زد، اما اینبار واقعا ماشین روشن نشد، واقعا ماشین خاموش مانده بود، آن لحظه، لحظه فرو ریختن محسن بود، انگار به عادت دیرینهای خیانت شده باشد، محسن بعد از آن روز ماشینش را فروخت و بعدها دیگر هیچ وسیله خرابی را تعمیر نکرد.
پاورقی:
* عنوان، بخشی است از یکی از شعرهای آنا آخماتووا، شاعر روس.
یــک- کریستوفر فرانک، نویسنده سورئال فرانسوی داستانی دارد به نام «میرا» که در آن صورت دهشتناکی از زندگی اجتماعی مردم را در شهری شیشهای توصیف میکند؛ در این شهر هیچکسی حق برتر بودن و بهتر زیستن را ندارد و همه باید شهروندان معمولی باشند و هیچکس نمیتواند نسبت به دیگران برتری نسبیئی داشته باشد، در شهری که کریستوفر فرانک آن را در میرا تصویر میکشد، هیچ شهروندی حق ناراحت بودن را ندارد و اگر لبخند را از روی لبان یکی از شهروندان محو شود، کارگزاران حکومت، فوری لبخندی پلاستیکی ابدیئی را بر روی لبان آنها جراحی میکنند.
قهرمان داستان «میرا»، وقتی از زندگی در این شهر به تنگ میآید شبی عزم فرار میکند و وقتی پا را از مربعهای شمارهبندی شده بیرون میگذارد به دست سربازان کشته میشود.
دو- روی وال فیسبوکش نوشته بود: «Johns Hopkins University»، بعد ما که میشدیم رفقای دوران مدرسهاش، همه این دو - سه کلمه را لایک زده بودیم و با نگرانی نوشته بودیم: «ینی چی؟؟»، یا دیگری نوشته بود: «تو هم داری میپری؟، پر ما رو که قیچی کردن رفت»، یا دیگری که سالها پیش، جلای وطن کرده بود نوشته بود: «آخ از این رفتنها، آخ آخ»، یا آن یکی ِ دیگر که همان روزگار همکلاسی بودن شعر میگفت به گمانم از قول خواجوی کرمانی نوشته بود: «مرا هر آینه لازم بود جلای وطن/ چرا که مصلحت کار بیدلان سفرست». بعد که هیاهوها خوابید، ماندیم، سکوت کردیم، نگاه کردیم.
سه- این روز آخر تعطیلات عید هم حال خوبی ندارد، از سرکوچه که میآمدم سبزههای عید همسایهها را دیدم که از صبح گذاشته بودند جلوی در خانههاشان که رفتگرها دم غروبی با خودشان ببرند. از فردا دیگر سال، سال نو نیست که باید به همه «مبارک» باشد و «صد سال بعدی، به [بهتر] از این سالها [بگذرد]»، از فردا دوباره زندگی آغاز میشود و ما باید چنبره بزنیم روی نعش ایام تا سال بعدی و سالهای بعدی.
راستی سر کوچهی ما، وانت قراضهای پارک کرده بود که پشتش نوشته بود: «یخ فروش جهنم»، میدانید وقتی رانندهای که از صبح تا شب، «دندهی صد تا یک غاز» عوض میکند، پشت ماشینش مینویسد «یخ فروش جهنم» یعنی چه؟ میدانید این «هیچ» بودن همه چیز که در تعبیر یخ فروش جهنم تنیده شده بود، یعنی چه؟... مطمئنم نمیدانید، ما هیچ چیزی از زندگی مردم پیرامونمان نمیدانیم.

تــوی هواپیما نشستم، کولهام را انداختم توی جعبه بالای سرم و نشستم کنار پنجره هواپیمای فوکر صد. صرف نظر از این که شهادتین را بر زبان جاری کردم و گوشیهای هدفون را گذاشتم توی گوشم، دیدن آسمان از آن بالاها برای من حال خوبی داشت، نه این که آسمان را پیش از این از آن بالاها ندیده باشم یا برای سوار شدن به هواپیما استرسی بیش از سودای سقوط و مرگ داشته باشم، نه. آسمان، بالای ابرها آفتاب بود.
پایینتر از هواپیمای فوکر صد که زوزه کشان لحاف آسمان را میدرید و تکههای پراکنده ابرها مثل تکههای پنبه از زیر هواپیما میگذشتند، مشخص بود که آسمان ِروی تپههای برفی میانهراه، ابریست. گاهی از لای ابرها، زمین ِ پوشیده از برف به چشم میخورد؛ سایه ابرها روی زمین افتاده بود و هوا به این دلیل، زیر ابرها گرفته و بارانی بود و بالای آن -که ما از بالا و توی هواپیما آن را میدیدیم- آفتاب؛ همان آفتاب مهربان، همان آفتاب بهاری که اگر چند لحظه آسمان ابری شود، دل همه برایش تنگ میشود.
***
تهران، مثل همیشه کثیف است و اگر نقطه ورود شما به تهران، فرودگاه مهرآباد و میدان آزادی باشد کثیفی، آلودگی، سیاهی و ناامیدی این شهر بیشتر توی ذوق شما میزند. من هیچوقت به میدان آزادی نگاه خوبی نداشتم، اصلا همان برج کبره بسته وسط میدان با آن هیبت نخراشیده و شکل بد با لنگهای باز کرده -که گویی دارد وسط میدان به همه چیز این شهر [خلاف ادب است، ولی چه کنم] میشاشد- آزار دهندهترین تصویری است که من از تهران دارم و سعی میکنم «آزادی» این شهر را به آزادی دوستان آن ببخشم و اصلا گذرم به آن میدان به درد نخور که شایسته هر اسمی است به جز «آزادی» نیافتد.
مبدا ورودی من به تهران، فرودگاه مهرآباد و میدان آزادی است، میدان ِ دود سیگار و سوسیسهای مانده و ساندویچهای تخم مرغ فاسد شده که دستفروشها به «تازه به تهرانرسیدهها» با آن صورتهای روستایی ِ لپ گلی میاندازند، میدان ِآزادی، میدان ِ استادیوم آزادی و آن فحشهای آب نکشیدهایست که یک گله آدم عربده کشان روانهی مادر و پدر علی دایی و امثال او میکنند، میدان ِآن روزهای خوبیست که دور میدان لباسهای روشنیمان را پوشیده بودیم و داد میزدیم: «یا حسین»، بعد آنطرفیها جواب ما را با عبارتی میدادند که... بماند، بماند بقیهاش برای بعدا...، میدان آزادی میدان اندوه بشری است و خیلی سهمگین است که مبدا ورودی شما به تهران این نقطه باشد.
***
از مهرآباد و میدان آزادی که میگذشتم، احساس کردم ما -یعنی نوع انسان- چقدر در مظلومیت و مهجوریتیم. مثل مرغهای مهاجر که بالهایشان را قیچی کردهاند اما توی قفس زندگی نمیکنند... وقتی بالی برای پرواز نیست چه فرقی دارد که آزاد باشی یا در قفس؛ وقتی هوای حوصله شما ابری است چه فرقی دارد بالای ابرهای شهر شما آفتاب باشد یا آسمان شهر شما برای همیشه گرفته و ابری بماند.
میدان آزادی به نظرم فلسفهی زخم خوردهی وجود انسانی است.
