تبليغاتX
كافه چاي كوفسكي

كافه چاي كوفسكي

سقفي كه بر روي آن كمدي مي‌بارد و از آن تراژدي چكه مي‌كند

فــیلم‌ها بیش از ما حرف ناگفته دارند و شما می‌توانید قرن‌ها فیلمی را ببینید و زندگی خود را بگذارید توی زیر و بم همان فیلم‌ها؛ مثلا همین «سوته دلان» علی حاتمی. شما یک عمر می‌توانید چمباته بزنید وسط سوگواری «آقا مجید ظروفچی جوبچی»؛ می‌توانید یک عمر روی جوب‌های زندگی‌تان چنبره بزنید و خنزر پنزرهای دور ریخته ملت را از توی جوب‌های روزگاران رفته و خاطرات دور افتاده جمع کنید، بعدش می‌توانید فکر کنید که با این آت‌و‌آشغال‌هایی که دور خودتان جمع کرده‌اید «توپ هم تکان‌تان نمی‌دهد»، می‌توانید مثل آقا مجید ظروفچی جوبچی بگوئید:‌«هه‌هه‌هه‌هه... پنزر خنزر، هه‌هه‌هه... توپ داغونم نمی‌کنه... چش شیطون کر توپ توپم، این مال و منال مفتی همچی هلو برو تو گلو گیر نیومد... حاصل یه عمر جوب‌گردیه... میخ زنگ‌زده، زنجیر زنگ‌زده، ساعت زنگ‌زده، حواستو ضرب کن، جمع کن، ضرب کن، جمع کن، ساعت زنگ‌زده دیگه زنگ نمی‌زنه، چون زنگاشو زده».

اما در هر صورت گواه بر این که همه چیز را پیش از شما به صلیب کشیده‌اند همین است که روزگار ِ شما، کله شما را و روح شما را و اندوه شما را و ایدئولوژی شما را و همه چیز شما را با همه‌ی جهان پیرامون شما متمایز کرده، همین که «تنور شما علی‌حده است»، همین که «تنور بقیه عقدی بوده و مال شما تیغه‌ای، صیغه‌ای»، همین که «کله آن‌ها شد مثل تافتون گرد و تلمبه قلمبه و کله شما شد عینهو نون سنگک» همین‌ها، همین‌ها یعنی همه چیز پیش از این که به شما برسد به صلیب کشیده شده است.

شما در اصالت می‌مانید، شک نکنید، تقویم‌های شما همیشه توی اصالت روزهای رفته‌تان مانده و تقویم روزهای پیش‌رو برای شما واقعی نیست، جمعه و شنبه‌تان همان جمعه و شنبه تقویم پدرتان است، همین تقویم روزهای رفته‌تان. رشد شما در زندگی به جلو نیست، شما پایبندی خود را به اصالت‌تان فراموش نکرده‌اید. همین است که شاید تاریخ هیچوقت شما را در خود هضم نکند، شاید شما هر روز زیر چرخ‌های تاریخ له شوید ولی قهرمان داستان خودتان هستید همواره.

بروید توی زندگی‌تان، مثل آقا مجید ظروفچی جوبچی؛ بروید عاشقیت کنید، بروید بی‌واهمه زندگی کنید، هیچ هم نترسید که شاید «داداش حبیبـ»ـی وسط زندگی‌تان پیدا شود که رسوای عالم‌تان کند، نترسید که داداش حبیب احتمالی‌تان بخاطر خیرخواهی شما، زندگی‌تان را به هم بریزد. نترسید، یادتان باشد شما قهرمان داستان‌تان هستید، قهرمانی که حتی اگر در میانه‌‌ی داستان هم درهم شکند، باز داستانش را به سرانجام می‌رساند.

فقط جان همان «داداش حبیب»تان، جان همان «اقدس»تان که عمرتان به زندگی با او قد نداد، مثل داداش حبیب نشوید که آخرش جنازه آقا مجید را که توی آن صبح مه آلود به امامزاده داوود رساند، فرو ریخت و گفت:‌«همه‌ی عمر دير رسيديم»، جان همان داداش حبیب اگر جایی می‌رسید دیر نرسید، برسید، در بدویت کپک زده‌ای که گریبان رفتن‌ها و ماندن‌هایمان را گرفته نمانید، بروید، برسید، ولی... هر کجا می‌رسید دیر نرسید شما را به خدا قسم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسيني نسب  | 

بــعضی روزها هست که همه چیز در سراشیبی ابتذال می‌غلطد، شعرهایی که نمی‌نویسی، کتاب‌هایی که نمی‌خوانی، فیلم‌هایی که نمی‌بینی و حضورت در همه جا و در میان همه چیز آلوده به ابتذال می‌شود.

یک شبی تقی زنگ زد بمن، همین چند وقت پیش‌ها بود به گمانم، جلسه‌ای توی شهر کتاب برگزار می‌شد که قرار بود در آن جلسه کارنامه ادبی سید مهدی شجاعی -نویسنده متعهد- نقد و بررسی شود، تقی می‌خواست از آن جلسه در حد بضاعت اندکی که آن روز در حوصله شجاعی و آن جلسه می‌گنجید با او خرده گفتگویی کنم. شجاعی آن روز خیلی در مورد ابتذال فرهنگی و اضمحلال فرهنگی سخن راند که خیلی‌ها شنیدند و بعدها خیلی‌ها ناراحت شدند و بعدترها هم این طرف آن طرف گزارش چاپ کردند و مصاحبه کردند و شجاعی را بخاطر حرف‌های درستش کوبیدند. مقصودم از این مقدمه‌چینی‌ها جز این نیست که بگویم حرفی را که در سطر اول در مورد ابتذال فرهنگی نوشتم از اساس اشتباه بود، این روزهای من، در سراشیبی اضمحلال فرهنگی قرار دارد. عجبا از دغدغه نان.

من الان در یک همچو حالتی غوطه می‌خورم و بیم غرق شدن دارم، در خودم این را می‌بینم که همین الان این وبلاگ و کلیه «ما یتعلق به»، حتی در شبکه‌های اجتماعی و غیره را تعطیل کنم و هر روز عصر با خیال راحت و مثل خیلی‌های دیگر رو به پنجره بنشینم و به افق تیره تهران خیره شوم و چای داغ مزه مزه کنم، به این ترتیب از اضمحلال پویایی و اندیشه در زندگی‌ام لذت ببرم.

خلاصه که یا رب! از ابر هدایت برسان بارانی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسيني نسب  | 

کــاغذ برای من یک حال خوبی دارد که توی آن حال خوب همه اندوه‌های جهان که عنصر مشترک زندگی انسانی در همه دوران بوده است، بلعیده می‌شوند. کاغذ پیامبرانه آیت حیات است که درک می‌کند و درک نمی‌شود، سفید می‌آید و با بی درایتی انسان رو به زوال، بکارت خود را به سیاهی از پیش تعریف شده ما می‌بخشد و با دامنی آلوده از پیش ما به زباله‌دانی می‌رفت و امروز به همت شهرداری در سطل زباله‌های خشک سرازیر می‌شود.

دیروز کاغذی تبلیغاتی که کارت پخش کن بی نوایی لای در حیاط خانه انداخته بود را برداشتم و بوئیدم. به نظرم آنقدر بوی اصالت از آن در هوا پراکنده می‌شد که انگار همین الان شاخه درخت قطوری را از جنگلی در بزریل بریده بودند و شاخه قطور آن درخت، اکنون همین کاغذی است که در دستان من بود. کاغذ را دوباره بو کردم و پنداشتم همین بوی کاغذ چه بهانه خوبی است که از زندگی بیهوده بشری که راهی را جز به پوچی نمی‌برد لذت برد، مگر زندگی برای شیرین شدن نیاز به چه دارد.

من مثل پدر والتر فندریش، -آن طور که خود در «نان سال‌های جوانی» گفت- دیوانه کاغذها هستم. قوطی‌هایی دارم که انباشته شده از کاغذ است و فرق نمی‌کند که این کاغذها، کاغذ چه باشند، کارت عروسی پسرعمه یا اعلامیه فوت پیرمرد همسایه برای من فرقی ندارند، به نظر من کاغذ بسته پستی تا کاغذ پاکت سیگاری که بهزاد روزها سر کار روشن می‌کند همه و همه ستودنی است؛ بیش از هرکسی اعتقاد دارم دور انداختن هر تکه کاغذ خیانتی به بشریت است و جنایتی بر علیه اندیشه انسان؛ من همیشه بی‌رحمانه در مورد کاغذها خساست به خرج می‌دهم، تکه‌های سفید کاغذها را از میان قسمت‌های نوشته شده با قیچی با دقت می‌برم و در قوطی‌هایی که همیشه برای کاغذهایم کنار گذاشته ام نگه می‌دارم، درست مثل پدر والتر فندریش در «نان سال‌های جوانی».

کاغذ آنقدر در زندگی‌ام مهم شده که هر چند شب یکبار بعید است خوابی نبینم که کاغذ در میانه آن نباشد، مثلا چند شب پیش‌ها خواب دیدم که یک تکه کاغذم. بعد دیدم که دخترکی شاید مثلا بیست و چند ساله بر روی من شرح شطحیات می‌نویسد اما من زبانی ندارم که اعتراض کنم، یا چند شب قبل‌تر از آن خواب دیده بودم که پیرمرد دکتری ثروتمند ابلهی که بینی بزرگی داشت و خال کوچکی کنار چشمش درآمده بود، وقتی برای رفتن به خانه معشوقه بیوه‌اش خودش را می‌آراست با تکه کاغذ سفیدی که جزئی از وجود من بود کفش‌هایش را تمیز کرد؛ پیرمرد ابله! هنوز هم از به یاد آوردنش بدنم مور مور می‌شود.

شما قطعا نخواهید فهمید که ارتباط من با کاغذ چگونه بود. ارتباطی خیلی عمیق‌تر از آن که بتوان توصیفش کرد؛ چنان‌که بهترین هدیه‌ای که در زندگی گرفتم، کتاب قدیمی  ِ بی‌ارزشی بود که در زمان نوجوانی کسی به من آن را هدیه داد. راستی از که گرفتم؟ یادم نیست. اما یادم می‌آید که نیمی از کاغذهای آن زرد شده بود و از لابلای کتاب بیرون افتاده بود. داستان گوژ پشت نتردام بود. کتاب را باز می‌کردم و مست مست در بوی آن غوطه می‌خوردم، کلمات را چندباره می‌خواندم اما بوی آن، دریغا از بوی آن، تا آنجایی می‌خواندم که می‌دیدم نصف کتاب رد شده اما هنوز من محو در بوی کاغذهای کتابم و هیچ نفهمیده‌ام. هنوز هم گاهی وقت‌ها که دلم برای خودم تنگ می‌شود توی دست دوم فروشی‌های انقلاب دنبال آن کتاب‌های دست دوم قدیمی هستم که بوی گمشده کاغذ را در میان صفحات خود پنهان کرده‌اند.

کاغذها -که یقین قلبی دارم جان دارند- برای ملت یک کشور، خیلی گرانبهاتر از خیلی چیزها هستند، شاید خیلی گرانبها تر از مثلا نفت. جایی که می‌بینم کارت پخش کنی دارد تبلیغاتی را روی کاغذ در میان مردم پخش می‌کند خسته می‌شوم. می‌نشینم روی پله‌ای، ‌سکویی، جایی و مثل کشاورزی که حاصل گندم یک سال‌اش دارد در آتش می‌سوزد نگاه می‌کنم به بلاهت مردمی که تبلیغات را در چنین ابتذال زجر آوری می‌کاوند.

همین دیگر؛ خیلی حرف زدم. لطفا حواستان به کاغذها باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسيني نسب  | 

حــضور استاد مستطاب، جناب آقای محمد رضا لطفی (ادام الله ظله و انار الله برهانه)

من پیرمرد غمگینی را می‌شناسم که سال‌هاست در کنج اطاق تاریکی در حاشیه شهر تنها زندگی می‌کند و خرده نانی، قوت روزان و شبان‌اش است. این پیرمرد -که از قضا، دلباخته موسیقی ایرانی است-، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین دغدغه انسانی‌اش، حضور در یکی از کنسرت‌های حضرت‌عالی است و به صورت دردناکی، شبانه روزش را به موسیقی شما و سی‌دی‌هایی که از آثار شما، به صورت غیرقانونی و بدون توجه به حقوق مولف به ثمن‌بخسی از دستفروش‌های خیابان ابتیاع کرده، اختصاص داده است.
به نظرم -که البته اصرار دارم بگویم این، نظر شخصی بنده است و می‌تواند رویکرد شما چیز دیگری بر خلاف عرایض بنده باشد- نمک بعضی از گردهم آمدن‌ها در این‌گونه از جلسات هنری و خاصه کنسرت‌ها، حضور چنین افرادی است که بضاعت مالی برای شرکت در برنامه‌های شما را ندارند. جا دارد که شما توجه بیشتری به این بخش از اجتماع مخاطبان و علاقه‌مندان خود که تعداد کمی هم نیستند، داشته باشید.
زیاده عرضی نیست. پنجه‌تان برقرار.


پاورقی:
اینجا، خیلی یک‌هو، خرده یادداشتی درباره کنسرت لطفی در تالار میلاد نمایشگاه بین المللی نوشتم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسيني نسب  | 

فــکر کن دو سال هر روز عصر در مسیر بازگشت به خانه، از سرکوچه‌ای بن‌بست در یکی از محلات قدیمی شرق تهران رد شوی و خطاب به پسر دوازده ساله‌ات بگویی: «ته این کوچه رو نیگا کن بابا، اون خونهه رو می‌بینی؟ اون خونه که آجر سه سانتی داره، درش هم سفیده، اون خونه فریبرز ایناست بابا، رفیق اون روزای دور و دراز جوونی ما»، «ما چه روزگاری داشتیم با این فریبرز، هی‌ی‌ی‌ی‌ی، یادش بخیر». بعد یک‌باره متوجه شوی که فریبرز، هفت سال پیش بی‌خبر زن گرفته و شش ماه بعد از ازدواجش هم، دست زنش را گرفته و با هم رفته‌اند خارج زندگی کنند. یک‌هو با تمام اندوهی که داری، آوار شوی روی خاطراتت، چمباته بزنی وسط خاطره پاییز آن‌سال که «با هم رفته بودین شمال، لب دریا، آتیش روشن کرده بودین، اون سیگار می‌کشید، شاملو می‌خوند، تو هم زده بودی تو آواز بیات اصفهان» یا زمستان آن‌سال که «ماشین فریبرز تو برف، تو جاده سرعین خراب شده بود، بعد هیچی دیگه، مونده بودین تو برف، کم مونده بود بمیرین»، بعد زبان بگیری که: «دهنت سرویس فریبرز، رفیق ِ بی‌معرفت، اینم رسمش بود؟ انقدر بی‌خبر؟ انقدر یک‌باره؟» و با خودت فکر کنی که «آخه مگه می‌شد این‌طور بی‌خبر بذاره بره؟ نه، نه، نمی‌شه، نه، غیرممکنه» و آخر به این نتیجه برسی که «نه، فریبرز اهل این برنامه ها نبود، حتما دلیلی داشته که بی‌خبر زن گرفته و گذاشته رفته»، ‌چند روز بعدش وقتی دوباره از سرکوچه رد می‌شوی، تازه بفهمی که اصلا فریبرزی وجود نداشته که روزگاری رفیق تو بوده باشد، اصلا همه‌ چیز انگار یک اتفاق بوده است، همه چیز یک خیال بوده، بعدترش بفهمی که اصلا پسری هم نداری که بخواهی خانه فریبرز را به او نشان دهی... یک‌باره همه چیز در عدم فرو می رود. این‌جور وقت‌ها، افق پیش‌رو می‌شود سیاهی مطلق. نه گذشته‌ای می‌ماند و نه آینده‌ای. تنها خانه‌ای می‌ماند با آجرهای سه‌سانتی و در سفید رنگ‌و‌رورفته‌ای در انتهای کوچه‌ی بن‌بستی در شرق تهران که خانه‌ی فریبرز است؛ و زخمی که دیگر با هیچ سوزنی رفو نمی‌شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط احسان حسيني نسب  |