اما در هر صورت گواه بر این که همه چیز را پیش از شما به صلیب کشیدهاند همین است که روزگار ِ شما، کله شما را و روح شما را و اندوه شما را و ایدئولوژی شما را و همه چیز شما را با همهی جهان پیرامون شما متمایز کرده، همین که «تنور شما علیحده است»، همین که «تنور بقیه عقدی بوده و مال شما تیغهای، صیغهای»، همین که «کله آنها شد مثل تافتون گرد و تلمبه قلمبه و کله شما شد عینهو نون سنگک» همینها، همینها یعنی همه چیز پیش از این که به شما برسد به صلیب کشیده شده است.
شما در اصالت میمانید، شک نکنید، تقویمهای شما همیشه توی اصالت روزهای رفتهتان مانده و تقویم روزهای پیشرو برای شما واقعی نیست، جمعه و شنبهتان همان جمعه و شنبه تقویم پدرتان است، همین تقویم روزهای رفتهتان. رشد شما در زندگی به جلو نیست، شما پایبندی خود را به اصالتتان فراموش نکردهاید. همین است که شاید تاریخ هیچوقت شما را در خود هضم نکند، شاید شما هر روز زیر چرخهای تاریخ له شوید ولی قهرمان داستان خودتان هستید همواره.
بروید توی زندگیتان، مثل آقا مجید ظروفچی جوبچی؛ بروید عاشقیت کنید، بروید بیواهمه زندگی کنید، هیچ هم نترسید که شاید «داداش حبیبـ»ـی وسط زندگیتان پیدا شود که رسوای عالمتان کند، نترسید که داداش حبیب احتمالیتان بخاطر خیرخواهی شما، زندگیتان را به هم بریزد. نترسید، یادتان باشد شما قهرمان داستانتان هستید، قهرمانی که حتی اگر در میانهی داستان هم درهم شکند، باز داستانش را به سرانجام میرساند.
فقط جان همان «داداش حبیب»تان، جان همان «اقدس»تان که عمرتان به زندگی با او قد نداد، مثل داداش حبیب نشوید که آخرش جنازه آقا مجید را که توی آن صبح مه آلود به امامزاده داوود رساند، فرو ریخت و گفت:«همهی عمر دير رسيديم»، جان همان داداش حبیب اگر جایی میرسید دیر نرسید، برسید، در بدویت کپک زدهای که گریبان رفتنها و ماندنهایمان را گرفته نمانید، بروید، برسید، ولی... هر کجا میرسید دیر نرسید شما را به خدا قسم.
